صفحات

سخت است فهماندن چیزی به کسی که در قبال نفهمیدنش پول می گیرد. (احمد شاملو)

۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه

«شعلۀ جاوید» چه جرياني بود و چگونه به میان آمد ؟


از چندی به اینسو خوانندگان عزیز نشریۀ پیشرو خواهان تحقیقی از سوی این نشریه در مورد چگونگی ایجاد جریان شعلۀ جاوید و اینکه چه سرنوشتی داشته، شده بودند. چون این جریان در دهۀ چهل هجری شمسی ایجاد شد و سازمان های بعدی که بر بستر فکری آن زاده شدند، کار علنی ندارند و بیشتر در خارج از کشور فعال اند. لذا دسترسی به آنها کار آسانی نیست. با آن هم تلاش کردیم تا از کسانی که در گذشته به نحوی از این جریان شناخت داشته اند، در مورد ایجاد و کار کرد آن معلومات به دست آوریم و بالاخره این نوشته را تهیه نماییم. ما این را می دانیم که ارزیابی دقیق و همه جانبۀ سازمان جوانان مترقی و جریان شعلۀ جاوید ضرورت به نوشتۀ مفصلی دارد، اما برای حد اقل پاسخ به خوانندگان پیشرو، اینک این ارزیابی مختصر رادر این شماره  می آوریم و امید واریم تا در آینده قادر به دادن پاسخ واضحتر به این خواست خوانندگان خود گردیم.

شعلۀ جاوید از مهمترین جریانات سیاسی و ایدیولوژیک دهۀ 40  هجری شمسی در افغانستان بود که تا هنوز سازمان های فعالی بر ایدیولوژی آن پا می فشارند و طیف وسیعی از هوا خواهان آن درداخل و خارج کشور وجود دارند. سازمان های منسوب به جریان شعلۀ جاوید، در سی سال گذشته در هیچ خیانت و وطنفروشی نه تنها دخیل نبودند که درین سال ها به خاطر ضدیت با وطنفروشی ها و خیانت های دولت های پوشالی و مزدور و زور مداران وابسته به آنها، موضع روشن و قاطع داشته، جان باختگان بسیاری تقدیم لاله زار سی سالۀ کشور نموده اند.

بعد از آنکه حزب دموکراتیک خلق در 1343 شمسی، بر بستر تز های ریویزیونیستی خروشف ساخته شد و در مخالفت با رژیم پوسیدۀ شاهی، راه رسیدن به قدرت را پارلمانتاریزم قرار داد، بخشی از روشنفکران ناراضی با این برآمد، جلب این حزب شدند، اما در آن زمان بنا به اندیشه های مائو و رهبران دیگر حزب کمونیست چین که بر انقلاب قهری تاکید داشتند و با نشر «نه تفسیر» تزهای خروشف را ریویزیونیستی و ضد انقلابی  ارزیابی کردند و به این صورت اردوگاه سوسیالیستی شق عمیقی خورد و در افغانستان محافلی به وجود آمدند که به محافل محمودی، یاری و باختری نامیده شدند و بالاخره در سوم عقرب1344شمسی، این محافل «سازمان جوانان مترقی افغانستان» را بنیان گذاشتند. بعد محافل رستاخیز(گروه مبارزین نجات افغانستان) و انجنیر عثمان نیز به این سازمان پیوستند. رهبری این سازمان را اکرم یاری که از هزاره های جاغوری وفارغ فاکولتۀ ساینس پوهنتون کابل بود، به عهده داشت. 

سازمان جوانان مترقی و جریان تحت رهبری آن (شعلۀ جاوید) با شعار انقلاب قهری و رد پارلمانتاریزم به زودی در میان روشنفکران ریشه گرفت و به یک جریان نیرومند سرتاسری در افغانستان مبدل گشت. این سازمان که معتقد به مارکسیزم، لنینیزم، اندیشۀ مائوتسه دون بود، در آن زمان، افغانستان را جامعۀ نیمه فیودالی و نیمه سرمایه داری ارزیابی کرده و برای کسب قدرت، استراتیژی مبارزۀ مسلحانه ای محاصرۀ شهر ها از طریق دهات و رسیدن به جامعۀ دموکراتیک نوین را  برنامۀ حد اقل خود قبول کرد.

سازمان جوانان مترقي، در 1347 شمسی جواز نشر رسمی شعلۀ جاوید(ناشر اندیشه های دموکراتیک نوین) را به مدیریت داکتر رحیم محمودی(برادر داکتر عبدالرحمن محمودی مشهور که در دهۀ 30 شمسی، «حزب خلق» و نشریۀ «ندای خلق» را رهبری می کرد) از دولت گرفت و بعد از نشر یازده شماره، توقیف شد. نشریۀ شعلۀ جاوید که بیشتر مقالات آن از قلم دانشمند بی همتای جنبش انقلابی افغانستان، اکرم یاری می تراوید، بیشتر بر رد تز های خروشف و پارلمانتاریزم حزب دموکرتیک خلق  می چرخید و انقلاب قهری را تبلیغ می کرد، به این خاطربه زودی کشش و جاذبه ای باور نکردنی در میان طیف ها و طبقات مختلف جامعه، مخصوصاً روشنفکران انقلابی پیدا کرد و به زودی از همه جریانات سیاسی و ایدیولوژیک آن زمان پیشی گرفت و در انتخابات اتحادیۀ محصلان در 1348شمسی،  از 43 نماینده، 22 نماینده را به این اتحادیه فرستاد که از مجموع نمایندگان تمام جریان های سیاسی آن زمان پیشی گرفت.

سازمان جوانان مترقی که سیاست هایش را بر کار علنی، قانونی و شهری گذاشته بود، بعد از آنکه  شعلۀ جاوید توقیف شد و بعدترکه خفقان و اخنتاق برکل کشور حاکم گشت، سازمان جوانان  مترقی، چون برای چنین شرایطی آمادگی نداشت، عملاً غیر فعال ماند و به این خاطر تضاد های نهفته در درون سازمان و جریان به زودی سر بلند کردند و همان بود که در 1349شمسی، انجنیر عثمان دست به انشعاب زد. وی «پس منظر تاریخی» را نوشت و به گروه پس منظر معروف گشت. این گروه تمام اشتباهات را به رهبری سازمان جوانان محدود کرد و نقش افراد را عمده ساخت وبه این صورت با غلتیدن به اندویدوالیزم، از یک ارزیابی علمی به دور ماند و نتوانست در میان شعله ای ها راه باز کند و به زودی نابود گشت و قادر به ایفای نقشی در جنبش شعله ای نشد. به دنبال آن در 1351 شمسی، داکتر فیض احمد و عده ای از کادر های سازمان جوانان با فورموله کردن اشتباهات سازمان جوانان، بالاخره نوشتۀ  «با طرد اپورتونیزم در راه انقلاب سرخ به پیش» را نوشت و تا حدی اشتباهات سازمان جوانان را جمعبندی نمود و «انتقادیون» بعد «گروه انقلابی خلقهای افغانستان» را ایجاد کردند.

سازمان جوانان مترقی که در انارشی و پراکندگی خاصی به سر می برد و اکرم یاری، پیشوای سازمان نیز به مریضی شدیدی مبتلا شده بود،  رهبران دیگر آن در 1354شمسی، تصمیم گرفتند تا از کار و اشتباهات گذشته، جمعبندی و به باز سازی سازمان دست بزنند، اما در این نشست که از هرولایت دو نماینده خواسته شده بود، نه تنها قادر به جمعبندی اشتباهات سازمان جوانان مترقی  نشدند که با طرح انتقادات جدید، سازمان و جریان عملاً از هم پاشیدند.

گروه انقلابی خلقهای افغانستان در اولین روز های ایجادش، در تقابل با اشتباهات سازمان جوانان مترقی، شعار رفتن به دهات را سر  داد و این شتابزدگی بی تدارک، اثر ناگواری برکل پروسۀ رشد این گروه گذاشت. گروه انقلابی در 1354 شمسی، تصمیم گرفت تا کارش را جمعبندی کند. اما تعدادی از اعضای آن به رهبری انجنیر توریالی و داکتر عاکف، گروه را متهم به برخورد اکونومیستی و برخورد غلط به اخلاقیات کمونیستی نموده و «ایدیولوژی چیست؟» را منتشر کردند و با انشعاب خود «سازمان  تدارک و مبارزه برای ایجاد حزب کمونیست» را ساختند و نشریۀ اخگر را منتشر کردند که بعد به گروه اخگر شهرت یافتند. این سازمان که  بیشتر اعضای آن رهسپار خارج  شدند، نتوانست به  تشکیلات نیرومندی مبدل گردد، اخگر بعد ها به اندیشۀ مائو هم پشت کرد و نظرا ت انورخوجه رهبر حزب کار آلبانی را پذیرفت. تلاش های انجنیر توریالی در 1362شمسی، برای  باز سازی این سازمان در کنر به خاطری به جایی نرسید که پرتاب گلوله ای  ناگهانی، از یکی از پوسته های دولتی، بر پیشانی او اصابت کرد ودر دم جان باخت و بالاخره اخگر نیزاز میان رفت و اعضای باقیماندۀ آن به سازمان های دیگر پیوستند. 

مجید کلکانی که با عده ای از رفقایش قبلاً در شمالی«محفل شمالی» را ساخته بود، در 1353شمسی، به گروه انقلابی خلقهای افغانستان پیوست. صادق یاری با همیاری عده ای از کادر های شعلۀ جاوید در 1356شمسی، سازمان رزمندۀ خلقهای افغانستان یا «سرخا» را ایجاد کرد. سرخا بعد از کودتای ثور اولین سازمانی بود که اعلامیۀ محکومیت کودتا که آن را جزئی از سیاست نفوذی سوسیال امپریالیزم شوروی در افغانستان ارزیابی کرده و از خیزش های فوری توده ها در برابر این کودتا خبر داده بود را پخش کردو بعد از چند روز رهبری آن با خیانت یکی از اعضایش  به دست «اگسا» افتاد و تمام رهبران آن به شمول اکرم یاری بی مکثی اعدام شدند و این سازمان نو پا نیز ضربۀ نابود شونده ای چشید و صفوف آن به سازمان های دیگر انقلابی پیوستند. در 1358 شمسی، حزب دموکراتیک تانکها را از غزنی به جاغوری فرستاد و اکرم یاری که به شدت بیمار  و از نظر سیاسی فعالیتی نداشت، دستگیرو به کابل آورد و تیرباران کرد. اکرم یاری بعد از آنکه  به جاغوری رفت و زمین های پدر ملاکش را میان دهقانان فقیر جاغوری قسمت نمود و خو د با دختر دهقانی ازدواج کرد، به مریضی  لاعلاج عصبی مبتلا شد و خلقی ها او را از بستر مریضی به قتلگاه بردند. با اینکه بعد از کودتا رهبری گروه انقلابی با تاکید فراوان  از او خواست تا به مرکز بیاید و مخفی شود، اما او که دیگر از درد می پیچید، این را نپذیرفت و بالاخره با همان بیماری جان باخت.

  مجید کلکانی در 1357 شمسی از گروه انقلابی خلق های افغانستان، روی سه اختلاف  (مشی چریکی، وحدت شعله ای ها و تیوری سه جهان)  جدا شد و با گروه هادی محمودی و نادرعلی دهاتی، سازمان آزادیبخش مردم افغانستان(ساما) و جبهۀ متحد ملی را ساخت. در 1358شمسی، عده ای از کادر های شعلۀ جاوید «سازمان پیکار برای نجات افغانستان» را ساختند که در دستگیری های  وسیع 1360 خاد، ضربۀ کاری خورد. حکیم توانا که به خاد پیوست، بسیاری از افراد این سازمان را  به خاد معرفی که به زودی دستگیر و اعدام شدند. در 1358 شمسی، گروه انقلابی به سازمان رهایی تغییر نام داد و ارگان سیاسی – تیوریک خود به نام «مشعل رهایی» را منتشر ساخت. 

مجید در اواخر 1358شمسی در کابل دستگیر شد و بعد در جوزای 1359شمسی، با گروپی از «امینی» ها اعدام گردید. مجید قبل از اعدامش از جلادانش خواسته بود که او را دور تر از افراد «امین» اعدام کنند تا خون او با خون اینان یکجاجریان نیابد. مجید که از سالها در شمالی مخفیانه زندگی می کرد، فقط به دهقانان زحمتکش و تاکداران دلیر شمالی و کل زحمتکشان افغانستان می اندیشید و تا هنوز جانش را در این راه نباخته بود که او را «چه گوارای» افغانستان لقب داده و در قلب توده های آن دیار راه باز کرده بود.  توده های شمالی  و تمام مردم افغانستان، تا حال ازاین  انقلابی جانباخته  به عنوان یک قهرمان  دلیر  تجلیل می کنند. 

 بعد از اعدام مجید، ساما دچار انشعاب شد. هادی محمودی از آن جدا و «سازمان وطنپرستان واقعی» یا ساوو را  ایجاد کرد که چون پنج تن از رهبران «ساوو» در 1360شمسی(بشیربهمن، لطیف محمودی، مسجدی و دوتن دیگر)، به وسیلۀ خاد در کابل دستگیر و بعد از آنکه از ایدیولوژی و نظرات سازمان شان علناً دفاع کردند، در پولیگون پلچرخی اعدام شدند، این سازمان عملاً از تحرک افتاد و هادی محمودی به آلمان رفت. در 1360 شمسی نادر علی دهاتی یکی دیگر از رهبران ساما  نیز در کابل دستگیر و توسط دولت پوشالی اعدام گردید.

در سال 1365 شمسی،  داکتر فیض احمد با یک توطئۀ درونی،  در پشاور به دام حزب اسلامی افتاد و با چند تن از یارانش اعدام شد. داکتر فیض احمد دانش قوی و سازمانده زبر دستی بود و بسیاری به این باورند که در جنبش شعله ای از نظر سازماندهی و برخی خصوصیات دیگر کسی به پای او نمی رسید. چون فردی که داکتر فیض را به حزب اسلامی تحویل داده بود،  بر طبق اسناد این سازمان، انجنیر خان محمد نام داشت و با فضل الحق مجاهد یکی از رهبران حزب اسلامی در جلال آباد و پشاور کار می کرد، در سال 1372 شمسی، در حیات آباد پشاور  هر دو(خان محمد و فضل الحق) یکجا به قتل رسیدند. در آن زمان در پشاور شایعه شد که اینان را پیروان داکتر فیض به خونخواهی رهبر شان  به قتل رسانده اند، اما خود حزب اسلامی در این زمینه اظهار نظری نکرد. در 1366شمسی، لیلا فیض که رهبر جمعیت انقلابی زنان افغانستان (راوا) بود  و در آن زمان راوا یک سازمان فعال زنان  به حساب می آمد، در کویته در اثر توطئۀ خاد با چند تن از همکارانش به قتل رسید و بعد ها دو قاتلش به وسیلۀ دولت پاکستان  دستگیر و بعد از اعتراف، اعدام شدند.
بعد از جان باختن مجید، برادرش «عبدالقیوم رهبر» به رهبری ساما رسید، اما در سال 1362شمسی،  ساما طی کنفرانسی که از کارش جمعبندی می کرد، با انشعاب رو به رو شد و گروپی که از آن جدا گردید،  بعدها  حزب کمونیست(مائوئیست) افغانستان را ساخت(این حزب اکنون نشریۀ انترنتی شعلۀ جاوید را منتشر می سازد و آدرس ارتباطی خارج را دارد) و خود «رهبر» بعد در پشاور توسط افراد ناشناسی به قتل رسید. گرچه سخنگوی ساما در مصاحبه با بی بی سی در آن زمان قتل «رهبر» را کار دشمنان مردم افغانستان خواند، اما بازهم در پشاور شایع شد که این قتل توسط حزب اسلامی صورت گرفته و بازهم  حزب اسلامی در این مورد اظهار نظری نکرد.

سازمان ساما و سازمان رهایی دو سازمان بازمانده ای شعله ای بودند که بعد ازکودتای  ثور و بعد تجاوز سوسیال امپریالیزم شوروی به افغانستان، در مبارزۀ مسلحانه شرکت داشتند و این جنگ را رهائیبخش ارزیابی نمودندو تا سقوط دولت نجیب از این مبارزه دست نکشیدند. این دو سازمان در آن زمان جمهوری اسلامی را در سیاست شان پذیرفته و در جریان این چند سال حدود هفت، هشت صد تن از اعضای این دو سازمان در این جنگ به قتل رسیدند و در نقاطی از کشور نیرو های حزب اسلامی و جمعیت اسلامی با نیرو های این دو سازمان درگیر شده، در هرات، شمالی و رباط جنگهای خونینی را پشت سر گذاشتند و تلفات بسیاری از سوی این دو تنظیم بر نیرو های ساما و رهایی وارد شد.اعضای این دو سازمان در پشاور نیز زیر تهدید حزب اسلامی قرار داشتند که بالاخره قتل رهبران هردو سازمان در پشاور به این تنظیم که مورد حمایت بیشتر آی اس آی قرار داشت، نسبت داده شد.

 بعد از جان باختن داکتر فیض احمد، در سازمان رهایی چند بار جدایی هایی رخ داد که ابتدا برخی جدا شدگان چپ رادیکال و بعد سازمان سوسیالیستی کارگری را ساختند و  آخرین آن در 1385شمسی،  انشعاب  «سازمان انقلابی افغانستان» بود. سازمان انقلابی که بیشتر نوشته هایش از طریق انترنت انتشار می یابد، سازمان رهایی را متهم به نداشتن مشی نموده و آن را  چپ مدالگیر می نامد. 

 با اینکه برخی از این سازمان ها اکنون فعال و برخی نیمه فعال اند، اما درمجموع سازمان های که از بقایای شعلۀ جاوید باقی مانده،  تقریباً تمام آن ها در خارج از کشور فعالیت دارند و به این خاطر پیشرو قادر نشد تا با افراد این سا زمان ها از نزدیک مصاحبه کند و نظرات مفصل شان را در این جا ذکر نماید. 

سازمان های که از بقایای شعله جاویداندو برهمان راه و رسم با تفاوت های پا فشاری می کنند، عبارتند از سازمان ساما، سازمان رهایی، سازمان پیکار، سازمان انقلابی، حزب کمونیست و گروه های خورد و کوچک دیگری که ما در مورد آنها معلومات نداریم.
 
درین سالها عده ای از رهبران و کادر های شعلۀ جاوید که توسط دولت دموکراتیک و تنظیم های جهادی، مخصوصاً حزب اسلامی به قتل رسیده اند، عبارتند از: اکرم یاری، صادق یاری، داکترفیض احمد، مجید کلکانی، قیوم رهبر، عبدالاله رستاخیز، حیدر لهیب، نادرعلی دهاتی، دین محمد جرئت، سیدال سخندان، محسن، داوود،  نبی اخگر، میرویس هلالی، بشیر بهمن، لطیف محمودی، مسجدی، صالح آهی، حبیب دشنه، انجنیر توریالی،  سلطان سهراب، عصمت قندهاری و صد ها تن دیگر که آوردن نام همه ای آنان، تحقیق کاملی می طلبد.





۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه

سرمایه و مناسبات کجدار و مریز امریکا و چین

موجی تازه ای از تنش میان دو کوریای شمالی و جنوبی پس از شلیک صد توپ از سوی کوریای شمالی به جزیره ای مربوط به کوریای جنوبی، بار دیگر پرده از تخاصمی برداشت که گاه و بیگاه در مناسبات امریکا و چین ظاهر می گردد. این ماجرا اندکی پس از سفر پر هیاهوی بارک اوباما به هند، اندونیزیا و کوریای جنوبی به وقوع پیوست. پس از خاتمه جنگ سرد و بخصوص به دنبال روی کار آمدن حکومت نئوکان های ملیتاریست در امریکا به سردمداری جورج بوش، امریکا بی وقفه تلاش ورزیده است تا با فروش لگام گسیخته تسلیحات از یکسو بازاری برای صنایع سلاح سازی امریکا بیابد، و از سوی دیگر هند را در مقابل چین که بی تردید قدرت برتر منطقوی است، تجهیز کند؛ امریکا درین راستا قرارداد تازه ای به ارزش ده ملیارد دالر با هند بست که عمدتاً حاوی فروش اسلحه به این کشور فقیر است. پیش ازین، جورج بوش پیمان تبادل دانش و سوخت هستوی را با هند امضا کرده بود.

اگر چه چین با پیروی از سیاست خزنده و محتاطانه اش، خویشتنداری نشان می دهد، اما امریکا با اعزام ناو هواپیمابر یو اس اس جورج واشنگتن با هفتاد و پنج جت جنگی و شش هزار پرسونل نظامی مستقر بر عرشه اش به آبهای دریای زرد در غرب دو کوریا، در حالی کوشیده است به آتش تنش میان دو کوریا دامن بزند که چین می خواهد با دعوت جلسه اضطراری کشورهای دخیل ظاهراً تنش زدایی کند. اگر چه درین میان ایالات متحد امریکا توانسته با استفاده از ماشین بی در و پیکر تبلیغاتی اش کوریای شمالی را مسوول افزایش تنش معرفی کند، اما کوریای شمالی پیشاپیش از ادامه تمرین نظامی مشترک امریکا با کوریای جنوبی در آبهای متنازعه اظهار نگرانی کرده بود، و بار دیگر هشدار داد که امریکا و کوریای جنوبی با نقض یک ملی متر حریم آبی کوریای شمالی، جواب دندان شکن خواهند گرفت. پیش ازین هم کوریای شمالی در جریان سفر ساینسدان های اتمی امریکا، به امریکا تفهیم کرد که در نیروگاه هستوی یانگ بیون راکتور غنی سازی یورانیم دارد. 

آنچه در شبه جزیره کوریا می گذرد، در واقعیت امر فراز و نشیب مناسبات پیچیده امریکا و چین است که از یکسو سرمایه سرنوشت هر دو را به هم پیوند داده و از سوی دیگر سرمایه آنها را در مقابل هم قرار داده است. این دو کشور دارای روابط تجاری وسیع و پر شاخ و پنجه است؛ حجم صادرات چین به امریکا بیش از سه صد ملیارد دالر است و حجم صادرات امریکا به چین به بیش از هفتاد ملیارد دالر می رسد. چین با آهنگ رشد اقتصادی نزدیک به ده درصد در طی سه دهه گذشته رشد چشمگیر داشته است و به یکی از بزرگ ترین صادرکنندگان جهان درآمده است. هرچند چین توانسته است با عبور از سد جاپان به دومین اقتصاد جهان مبدل گردد اما اقتصاد نزدیک به ده تریلیون چین در برابر تولید ناخالص ملی امریکا که از مرز چهارده تریلیون می گذرد، تفاوت فاحش چین با امریکا را به خوبی نشان می دهد. 

چین در ضمن مشتری اصلی برخی از شرکت های تولیدی امریکایی است؛ چین با خرید 150 بال طیاره بوئینگ بزرگ ترین مشتری شرکت بوئینگ، بانفوذترین شرکت در لابی های قدرت امریکا، و تولیدکننده بمب افکن های ب-52 و ناوگان هواپیمابر و موشک های کروز است. از همینجاست که پیچیدگی مناسبات و عشق توأم با نفرت امریکا و چین آغاز می شود. چین همچنین کشوری با بیشترین ذخایر ارزی در بانک های امریکا است که سپرده هایش در بانک های امریکا از حد یک تریلیون دالر می گذرد؛ اما آنچه چین در عوض به دست می آورد، دالرهایی است که کلید چاپش در دست امریکاست، و با چاپ شدن هر نوت دالر، ارزش خود را از دست می دهد. این امر اگر از یک سو نمایانگر وابستگی رو به افزایش اقتصادی بین دو کشور است، از سوی دیگر نشان می دهد که سکان رهبری این مناسبات در دست امریکا است. 

گذشته رویارویی چین و امریکا به اوایل دهه 1950 می رسد که امریکا پس از سه سال جنگ خونین دو کوریا در حالی در برابر چین مجبور به عقب نشینی شد که توان و ساز و برگ نظامی اش در مقایسه با چین 1:10 بود. از آن زمان به بعد، مناسبات چین با امریکا تا زمانی خصمانه بود که تغییر در رهبری شوروی و اقدامات درگیری های مرزی و حمله احتمالی به چین، این کشور را در وضعیت دشوار قرار داد. اگر چه چین به رهبری مائوتسه دون بر سر اصولش معامله نکرد، اما برای مهار ایجاد موازنه در برابر قدرت شوروی، مجبور به جبهه گیری در برابر شوروی و نزدیک شدن به امریکا شد که از جنگ ویتنام تکه تکه و زخم خورده بیرون آمده بود. در پی درگذشت مائو، چوئن لای و چوته در 1976، و احیای گام به گام سرمایه داری به دنبال اصلاحات مدرنیزاسیون چین به رهبری دن سیائو پن، تخاصم ایدیولوژیک چین و امریکا جایش را به رقابت و کشمکش بر سر غارت کشورهای دیگر داد اما به نحوی که بی تردید سهم شیر از آن امریکاست.
چین که در دو دهۀ اخیر رشد اقتصادی چشمگیر داشته است طوری آهنگ رشدش در بخش اعظم دهه گذشته دو رقمی بوده است، اما ایدیولوگ های سرمایه داری اعتبار این رشد را به سیاست درهای باز دن سیائو پن نسبت می دهند. پس از تحولات 1976 و انحراف دولتمردان چینی از سوسالیزم، چین آرام آرام از محاصره اقتصادی کشورهای غربی بیرون آمد و شریک عمده اقتصادی غرب و بخصوص امریکا شد. درین میان عواملی هم به سود چین کار کرد مثلاً فراوان بودن نیروی کار جوان و ارزان چین، و این واقعیت که چین تنها با داشتن بازار داخلی خویش باز هم یک ششم بازار جهان را در اختیار دارد در حالی که تولیدات ارزان هم این کشور را به بزرگ ترین صادرکننده جهان مبدل کرده است. 

اکثراً این بحث مطرح بوده است که چین تا سال 2030 با پیشی گرفتن از امریکا بزرگترین اقتصاد جهان خواهد شد. در حال حاضر، چین بیشترین تعداد ملیاردرهای جهان را دارد و به سرعت بازارهای مواد خام و بخصوص نفت و گاز آسیای میانه، روسیه و ایران را در اختیار می گیرد و با وجود حضور «جامعه بین المللی» باز هم بزرگ ترین سرمایه گذاری تاریخ افغانستان که از شرکت ام سی سی چین است. 

کشوری که قرار است بزرگ ترین اقتصاد جهان شود، با مشکلات متعددی هم دست و پنجه نرم می کند، مثلاً این که باید بخش اعظم مواد خام و بخصوص سوخت و انرژی مورد ضرورتش را از خارج وارد کند (چین پنجمین تولیدکنندۀ نفت است، اما با مصرف ده درصد نفت جهان، دومین مصرف کننده بزرگ نفت است)؛ اقتصادش به شدت به اقتصاد امریکا وابسته است؛ تولیدات صنعتی اش عمدتاً پیش پا افتاده است از قبیل برس دندان و کریم برگ و بازیچه اطفال، صادرات تسلیحاتی اش محدود است (امریکا تنها در یک مورد، قراردادی به ارزش 60 ملیارد دالر فروش اسلحه با عربستان بست)، و یا اینکه بتواند برای آب کردن تولیدات تسلیحاتی خویش جنگ افروزی کند؛ با کشورهای متخاصم، همسایه است (به ویژه هند و جاپان)؛ در محاصره پایگاه های نظامی امریکا است؛ سطح رشد نیروهای مولده اش با کشورهای غربی اصلاً قابل مقایسه نیست؛ به جز چند شهر بزرگ مثل شانگهای و پکن، چین عمدتاً روستایی است؛ برخلاف ایالات متحد که امریکای جنوبی دربست در اختیارش است، چین زمینه غارت کردن را ندارد؛ گذشته ازین باید برای دردسرهایی که امریکا برایش از بابت تبت و تایوان ایجاد کرده است، چاره سنجی کند.

چین همچنین باید مسایل داخلی خویش را حل کند، مثلاً اینکه پنجاه فیصد ثروتش در ساحل شرقی و عمدتاً در شهر شانگهای متمرکز شده است، در حالی که تنها 35 درصد نفوس درین منطقه زندگی می کند، این امر زمینه ساز تضاد حاد میان شهر و روستا شده است.

اما درین میان، آنچه که زمینه اعتبار نسبی برای چین فراهم کرده است، شاید هم نداشتن کارنامه ای باشد که با راه اندازی صدها کودتا در امریکای جنوبی، هیروشیما و ناگاساکی، افکندن هفت ملیون بمب بر شهر و ده ویتنام و کمبودیا و به کام مرگ فرستادن بیش از دو ملیون ویتنامی، توحش گوانتانامو و ابوغریب، و بگرام و جنگ های ویرانگر افغانستان و عراق سیاه شده است و امریکا آن را با خود یدک می کشد.


۱۳۸۹ آذر ۱۹, جمعه

كنفرانس ليسبون؛ حد وسط دو دهة گذار و استقرار

ستراتیژی هایی که کشورهای بزرگ سرمایه داری جهت استقرار نیرو و یا به خاطر هر سودی در جهان طرح می کنند، عموماً دارای مراحل خاصی اند که اکثر برای هر مرحله، ده سال یا یک دهه را در نظر می گیرند. بعد از ختم هر مرحله، مرحلۀ بعدی آغاز و پیاده می گردد. کنفرانس لیسبون نیز بر انجام مرحلۀ اول تهاجم نیروهای امریکایی و متحدان غربی آن در افغانستان مهر پایان گذاشت و برای ده سال دیگر راهکار جدیدی را جهت استقرار درازمدت وضع نمود. به این خاطر نشست لیسبون برای افغانها بسیار با اهمیت بود و ضروری است توده های افغانستان بدانند که چرا اوباما تأکید بر «خروج» نیروهای امریکایی در 2011 از افغانستان دارد. آیا این «اعلان» و «تأکید» او واقعی است؟ اصلاً خروج نیروهای امریکایی از افغانستان چه معنی دارد؟ «پیشرو» درین جا کوشش می کند تا جواب درخور برای این همه پرسش ها ارائه دارد.

این که یازدۀ سپتامبر توسط القاعده سازماندهی شد یا در پس پشت آن دست قدرتمند سازمان سیا و سازمان های دیگر استخباراتی خود امریکا قرار داشت تا حال با پرسش ها و بحث های بسیاری روبرو بوده و پاسخ قاطع خود را نیافته است، اما بسیاری از تحلیلگرانی که وابستگی  به غرب ندارند و یا در چشمک زنی با غربی ها قرار نگرفته اند، این حادثه را  زیر سر سازمان سیای امریکا دانسته، دلایل بسیاری برای اثبات این ادعا گفته اند که تکرار همه از حوصلۀ این نوشته بیرون است، اما یک جملۀ ابومحمدالیبی نعمان بن عثمان که در نامۀ سرگشاده ای، اسامه بن لادن را مورد عتاب و خطاب قرار داده و درین روزها از طریق رسانه های همگانی پخش می شود، ذکر آن درین مورد لازمی است: «شما حقایق بسیاری را در استدلال من دیدید که القاعده و حرکات خشونت بارش یک ناکامی مطلق بود، با آنهم شما گفتید یک عملیات دیگر روی دست است و توانایی متوقف کردن آن را ندارید. شما در صبح 11 سپتامبر 2001 حوادث غیر قابل توقف را...»، این «عملیات دیگر» که اشاره ای مستقیم الیبی به یازده سپتامبر است، چگونه بود که متوقف کردن آن از توانایی اسامه خارج بود؟ پس این توقف را کی و یا چه تشکیلاتی کرده می توانست؟ سازماندهی القاعده در سال های دهۀ هشتاد میلادی در پشاور چگونه صورت گرفت؟ وقتی عبدالله عزام سرکشِ فلسطینی در تهکال منفجر شد (اکثر صاحب نظران آن زمان، آی اس آی را سازمانده این قتل می دانستند) و به دنبال او اسامه سالها در پشاور فعال بود، القاعده را تشکیل داد و در داخل پشاور و کنار مرز افغانستان و پاکستان غندهای زیادی را ایجاد و موفق به کنترول یک صد هزار عرب جنگجو، میان سالهای 82 تا 92 میلادی در پاکستان و افغانستان شد و سی آی ای و آی اس آی که در آن زمان به هر کاری نظارت و مداخله داشتند، به این همه فعالیت ها چون ناظر بی طرف نگریستند؛ اسامه در جنگ علیه شوروی ها به «قهرمانی» رسید و یکباره بعد از فروپاشی اتحاد شوروی القاعده تروریست شد و غیره، پرسش های بسیاری را بر انگیخت که تا حال لاجواب مانده  اند. 

اما ایالات متحدۀ امریکا بعد از فروپاشی اتحاد شوروی در 1992 میلادی، یکباره غافلگیر شد. این فروپاشی آن قدر به سرعت انجام گرفت که حتی گورباچف مجری این فروپاشی  هم مات و متحیر ماند و نمی دانست که چگونه آن را توجیه نماید و برای خودش که در میدان مانده بود، جایی دست و پا کند. اما سیاستدانان و ستراتیژیست های امریکایی که مدتی قبل به ضعف ها و مریضی های مزمن اقتصادی اتحاد شوروی پی برده بودند، این بار عوض اینکه خود را بیشتر در افغانستان به عنوان ابزار ضربه بر اتحاد شوروی مصروف نمایند، در خود شوروی و این که چگونه یلتسن را بر اریکۀ قدرت سوار کنند و بعد از فروپاشی، چگونه برای «مراسم دفن» او آمادگی بگیرند و چگونه «فاتحه» اش را بخوانند، منهمک شدند. این بدان معنا نیست که عده ای در افغانستان به فرق فرقِ خود می زنند که امریکا بعد از سقوط دولت نجیب افغانستان را «فراموش» کرد. امریکایی ها «به حق» مدتی برگ ها را سر جایشان مانده و به اصل کُنده چسبیدند. افغانستان در جریان فروپاشی اتحاد شوروی برای امریکایی ها واقعاً برگی به حساب نمی آمد، به این خاطر شاریدن کندۀ شوروی برای شان در اولویت قرار گرفت و بدان مصروف شدند. 

امریکایی ها بعد از فروپاشی اتحاد شوروی که موازی با آن پیمان ورشو هم پاشید و اکثر کشورهای اروپای شرقی نه تنها شامل پیمان ناتو شدند، که با این پیمان تسلطش را بر اروپا  نگهداشت و شرق اروپا را نیز در سیطرۀ خود در آورد. اما تسلط آن بر آسیا از جدی ترین و عاجل ترین برنامه هایی بود که باید هرچه زودتر به اجرا در می آمد، چون قارۀ طلایی آسیا بیشترین مواد خام از هر جنس، مخصوصاً نفت و گاز را در سینه داشت، گسترده ترین بازارهای جهان را در خود داشت که محل کلانی برای سرمایه گذاری کمپنی های کالایی امریکا و متحدان آن به حساب می آمد و بیشترین نیروی کار جهان در آسیا زندگی می کردند. در این قاره رقبای فردای امریکا چون روسیه، چین و هند قرار داشتند و کشورهایی دارای تسلیحات اتومی (روسیه، چین، هند، پاکستان، اسراییل و بالاخره کوریای شمالی و ایران) در این قاره سنگر گرفتندکه تضادها و هماهنگی های قدرت های بزرگ جهان را در این قاره گره می زد. لذا برای اینکه بعد از فروپاشی اتحاد شوروی، امریکایی ها یکه تاز و بی رقیب بمانند و حرف آخر را در اقتصاد و سیاست جهان بزنند، باید حضور قوی و نیرومندی در این قاره می داشتند.  

برای امریکا مهمترین نقطه در آسیا، شرقمیانه بود تا جاییکه جیمی کارتر زمانی پیشبینی نموده بود که وقوع جنگ سوم جهانی فقط بر شرقمیانه ممکن است، زیرا امریکا در این منطقه با هر وسیله ای باید از منافعش دفاع کند که اشارۀ مستقیمی به استعمال سلاح ذروی داشت. امریکا که اسراییل را به عنوان نیرومندترین متحد خود در شرقمیانه کاشته و سبز کرده، هرگز به این معنی نیست که او بیشتر ازاین خواهان انحصارش بر این منطقۀ زرخیز نباشد. به این صورت تجاوز عراق برکویت که اگر با تشویق عمال پشت پردۀ امریکا در 1992 همراه نبوده باشد، موهبتی برای آن کشور بود که با عملیات توفان صحرا از «حقوق» و «حاکمیت ملی» کویتی ها دفاع نمود و زمینۀ استقرار 40 هزار نیروی نظامی اش را در ظهران عربستان سعودی (بزرگترین تولیدکنندۀ نفت جهان) و 30 هزار دیگر را بر مرزهای کویت با عراق مساعد ساخت. این مصروفیت های امریکا و اردوی امریکا هرگز ناسنجیده و تحمیل شده نبود و چون برخی از نویسندگان «دانشمند» ما حوادث و تسلسل تاریخی را یا نمی توانند، ببینند، یا از پیوند زدن آنها معذور اند و یا ریگی در کفش دارند، لذا به فوریت آنان را عصبیت فرا می گیرد و فریاد می زنند که «چرا امریکا در آن سال ها ما را فراموش کرد» در حالیکه با کمی تعمق پی خواهند برد که امریکا هرگز آنان را فراموش نکرد. امریکا که در آن زمان چنین مصروفیت های عاجل و بالفعلی داشت، در ستراتیژی هایش کار افغانستان را سنجیده و به ترتیب و ردیف در ویترین مصونی گذاشته بود تا به موقع بدان عمل کند.  

امریکا بالاخره در اکتوبر 2001 با تمسک القاعده، اسامه و یازده سپتامبر تهاجم بر افغانستان را آغاز کرد و آرام آرام قوایش را به 11 هزار نفر رساند که حال از مرز 120 هزار گذشته است. امریکا وقتی به افغانستان آمد که از 1957 (تدویر لویه جرگه در زمان صدارت داوودخان و سر آغاز خرید تسلیحات از شوروی) به بعد کاملاً به دُم اتحاد شوروی چسبیده و امریکا با تشکیل مثلث دفاع پاکستان، ایران و ترکیه در مقابله با نفوذ شوروی ها به جنوب، افغانستان را کاملاً در سایه و حتی مشت اتحاد شوروی قرار داده بود. با سقوط امارت طالبی، در افغانستان نه دولتی وجود داشت و نه طیف های گسترده از «یارانی» که بر آنان سرمایه گذاری می کرد لذا مجبور بود که برای رسیدن به هدف اصلی (استقرار سه یا پنج پایگاه دایمی در افغانستان) ده سال اول را به عنوان دوران گذار تعیین نماید. درین دهسال باید در افغانستان جنگ می بود، در این جنگ  باید برای ناتویی که بعد از ختم جنگ بالکان بیکار مانده بود وظیفه تعیین می شد، افغانستان محلی برای آزمایش تسلیحات برخی از کشورهای مهاجم قرار می گرفت تا بازارهای فروش تسلیحات خود را رونق می دادند، پول های کلانی به مصرف می رسید، روحیۀ اقتصاد بازار نزد مردم افغانستان القا می گشت، نقش بخش خصوصی و انجوها بالا می گرفت، مدیران جدید با افکار بازار و دموکراسی لیبرال جذب و پرورش می یافتند، جنگسالاران کنترول و در نهادهای قانونی جابجا و «قانونی» می شدند، کار رسانه ها بالا می گرفت، اردو و پولیس جدید با فکر جدید سازماندهی می گشتند و بالاخره تعداد نیروهای شان به حد امروز می رسید. 

این دهسال در اکتوبر 2011 ختم می شود و در جولای 2011 مرحلۀ دوم یا دهۀ دوم این ستراتیژی آغاز می گردد. این آغاز با تسلیمی امنیت به نیروهای افغان و استقرار دولت جدیدی به جای کرزی به قوام خواهد رسید (تعویض قدرت شاید قبل از این کار صورت گیرد)، اما تا 2014 باز هم نیروهای امریکایی در کنار نیروهای افغان شان در ختم غایلۀ جنگ خواهند کوشید. درین ده سال نیروهای امریکایی با پایگاه های تعیین شده در خاک افغانستان و با تضمین ها و شرایط خاصی مستقر خواهند گشت و صلاحیت امنیت کشور و ادارۀ دولت به مدیران جدیدی که سیاست و اقتصاد را فقط از عینک دوستان امریکایی خود ببینند، سپرده خواهد شد (کاری که تا حال مقداری پیش رفته و برای این کار تعداد زیادی از داکتران اقتصاد و سیاست پرورش یافته، سر زبانها شده و در بعضی از بحث های تلویزیونی به میدان آورده می شوند و تلاش برای پرورش بیشتر آنان در پوهنتون های امریکا و انگلیس جریان دارد)، کادرهای نظامی بیشتری پرورش خواهند یافت که هیچ حرکت نظامی را بدون اجازه و مشورۀ این «دوستان» و «مهمانان» به سر نخواهند رساند. رهبران دیگر طالبان، آرام آرام چون ملا متوکل، ملا مجاهد، ملا سلام، ملا راکتی، ملا رحمانی و دیگران مدنی،  قانونمدار و پلورالیست خواهند شد و در قدرت سهیم خواهند گشت، اسامه و الظواهری بار و بنه به سوی یمن و شاخ افریقا خواهند کشاند (اقدامی که از یک سال پیش آغاز شده و چون یمن در کنار بحیرۀ سرخ، باب المندب و کانال سویز و مخصوصاً در کنار عربستان سعودی برای امریکا بسیار مهم است، امکان دارد که نیروهای امریکایی برای زدن القاعده در این کشور پایگاه ایده آل خود را بسازد)، نا آرامی تا حدی که لازم بود بر آسیای میانه، روسیه و سینکیانگ سایه خواهد انداخت و در صورت لزوم خط دیورند نیز به مُهر گذاشته خواهد شد و هرچه رابطۀ هند با ایالات متحده نزدیک شود به همان پیمانه ناآرامی در کشمیر با حمایت امریکا از دولت هند فروکش خواهد کرد.

به این صورت اگر دهسال گذشته مرحلۀ گذار و یا دهۀ گذار بود، ده سال آینده مرحله و یا دهۀ استقرار خواهد بود که روی چگونگی این مرحله در لیسبون تصمیم گرفته شد. اینکه کشورهای هماهنگ و متحد امریکا تا دهسال دیگر چقدر با امریکا «یارانه» خواهند کرد و اینجا باقی خواهند ماند، در آینده معلوم می شود و مربوط به این است که به چه پیمانه با منافعی که در افغانستان و در جوار افغانستان وجود دارد، شریک خواهند گشت. در داخل خود افغانستان نیز از چندی به این سو حرف های تریلیون دالری زده می شود و از هر حرف سرمایه گذاری بوی لیتیم، آهن و تریاک به مشام می رسد. به این خاطر این سهمیه بندی ها نیز در آینده به بود و یا نبود این متحدان در افغانستان رابطه خواهد گرفت.

اما آنچه مسلم است این که امریکا بعد از 2014 تمام نیروهای خود را از افغانستان خارج نمی سازد. امریکا بخشی از نیروهای خود را از افغانستان خارج خواهد کرد، اما بخشی (حدود 50 تا 60 هزار) از آن را برای همیش در افغانستان (در همان سه و یا پنج پایگاه) حفظ خواهد کرد. تجربۀ خروج نیروهای امریکایی از عراق که مثل افغانستان در اشغال امریکا در آمده، نشان می دهد که امریکا از 173 هزار نیرویی که در عراق جابجا کرده بود، بعد از نواختن این همه دهل و سُرنای خروج از عراق، فقط 123 هزار از نیروهایش را بیرون کشید و  اینک 50 هزار نیروی دیگر امریکا همچنان در خاک عراق برای استقرار دایمی جا به جا مانده است.  تنها سفارت امریکا در عراق گنجایش جابجایی ده تا پانزده هزار نیرو را دارد، کاری که قرار است در افغانستان نیز انجام بگیرد و اینک برای اولین مرحلۀ گسترش سفارت امریکا در کابل پنج و نیم صد ملیون دالر اختصاص یافته است. برخی ها فکر می کنند که روزی امریکا مکروریان دوم را هم خواهد خرید، بگذریم از اینکه سال گذشته ساختمان وزارت صحیه را خریداری نمود و به زودی در مقابل سفارت امریکا در کابل، هوتل پنج ستارۀ ماریوت به مصرف یک ملیارد دالر آباد خواهد شد و این بنای عظیم سفارت، بخشی از نیروهای امریکایی را به طور مصون در خود جا خواهد داد. تبلیغ خروج نیروهای امریکایی از افغانستان مانند خروج نیروهای امریکایی از 738 پایگاه دیگر آن در جهان، به افسانه ای مبدل خواهد گشت و این «مهمانان» تا سال های نامعلومی در پایگاه های شان در افغانستان باقی خواهند ماند و با ختم این ده سال برای ده سال بعدی نقشه خواهند ریخت.