صفحات

سخت است فهماندن چیزی به کسی که در قبال نفهمیدنش پول می گیرد. (احمد شاملو)

۱۳۹۰ خرداد ۸, یکشنبه

نگاهی اجمالی به نظام های اقتصادی در جهان

(اقتصاد پلان مرکزی – اقتصاد بازار – اقتصاد مختلط)

جوامع بشری تاکنون 5 نوع شکل بندی یا فرماسیون اقتصادی – اجتماعی را می شناسند که از آنجمله کمون اولیه و کمونیزم غیر طبقاتی؛ برده داری، فیودالی و سرمایه داری طبقاتی می باشد. در نظام های غیر طبقاتی تولید جمعی و توزیع نعم مادی نظر به کار و نظر به نیاز است. اما در جوامع طبقاتی با آنکه تولید جمعی است، اما توزیع آن غیر عادلانه می باشد. طوریکه مالک وسایل تولید، در خلق نعمات مادی هیچ سهمی ندارد، اما بیشترین سهم را از تولید می برد.

جامعه اشتراکی که از دو مرحلۀ (سوسیالیزم و کمونیزم) می گذرد، در مرحلۀ سوسیالیزم سیستم اقتصادی آن به دست دیکتاتوری پرولتاریاست که این نوع سیستم اقتصادی به نام "اقتصاد پلان مرکزی" یاد می شود. شعار اصلی این مرحله «از هر کس به اندازۀ توانش و به هر کس به اندازۀ کارش» می باشد. دولت پرولتاریا با طرح برنامه های تولیدی و با مصادره کردن صنایع سنگین و سرمایه های بورژوازی بزرگ و بورژوازی کمپرادور تولید را سمت و سو داده و از بروز بحران های اقتصادی جلوگیری می کند. همچنان تلاش دارد تا فاصلۀ طبقاتی را هر روز کمتر نماید چون سوسیالیزم مرحلۀ گذار است، فلهذا نه تنها طبقات استثمارکننده و استثمار شونده در سطح نسبتاً ضعیف وجود دارند، بلکه بورژوازی بزرگ چون مار زخمی در تلاش است تا قدرت از دست رفتۀ خود را دوباره به دست آورد. در اوایل این مرحله علاوه بر حاکمیت قوی «اقتصاد پلان مرکزی»، قسماً نشانه هایی از «اقتصاد مختلط» نیز دیده می شود که به صورت تدریجی فعالیت های آن کمرنگ می شود.

در مرحلۀ بعدی یا کمونیزم که فاصلۀ طبقاتی به صفر تقرب نموده، سیستم اقتصادی آن از طرف عموم جامعه به مفهوم واقعی کلمه طوری رهبری می گردد که شعار «از هرکس به اندازۀ توانش و به هر کس به اندازۀ نیازش» جامۀ عمل پوشیده و نعم مادی مطابق این شعار توزیع می گردد. دولت که وسیلۀ سرکوب یک طبقه توسط طبقۀ دیگر می باشد و همیشه به نفع طبقات حاکم فعالیت می نماید، در مرحلۀ کمونیزم از بین رفته و علاوه بر اقتصاد تمامی بخش های جامعه توسط عموم مردم رهبری و کنترول می گردد.

در نظام های طبقاتی، مخصوصاً در نظام سرمایه داری، اقتصاد کشورها توسط سکتور خصوصی یا مالکین وسایل تولید طوری رهبری می شود که هر مالک وسایل تولید به صورت مجزا از دیگر تولید کنندگان تلاش می نماید تا برنامه های تولیدی خود را با در نظرداشت قانون عرضه و تقاضا تنظیم نموده و سعی دارد تا تقاضای بازار را خود مرفوع نماید که این نوع سیستم اقتصادی را به نام «اقتصاد بازار» یاد می کند.

با آنهم در نظام سرمایه برای پیشبرد پروژه های کلان اقتصادی مانند اعمار شاهراه ها، بندهای برق و سایر پروژه هایی که سکتور خصوصی به علت نبود مفاد آنی در آنها به فعالیت در آن علاقه نشان نمیدهد، دولت خود تشبث می نماید که به این نوع فعالیت های اقتصادی دولت، میتوان نام «اقتصاد مختلط» را داد.

چون هر تولید کننده به فکر مرفوع نمودن تقاضای بازار است، لذا بحران های اقتصادی گاهی به شکل حاد و مزمن آن و گاهی به صورت غیر مشهود و غیر جدی آن به وجود می آید. طوریکه در اوایل شکل گیری نظام سرمایه داری که رقابت آزاد بود، بحران های اقتصادی هر چند سال یکبار به وقوع می پیوست که در نتیجۀ این بحران ها علاوه بر اینکه خیل عظیمی از کارگران از کار اخراج می شدند، تولید اضافی یا به ابحار ریخته می شد یا به نحو دیگری از بین میرفت.

با گذشت زمان، نظام سرمایه داری به مرحلۀ بالاتر آن یعنی امپریالیزم و انحصار تحول نمود و رقابت از شکل آزاد به شکل انحصاری آن تغییر کرد. در مرحلۀ امپریالیزم کارتل ها، سندیکا ها، تراست ها و کنسرن ها که اتحادیه های سرمایه داری می باشند، انحصار را به وجود آوردند.

امپریالیزم که به مثابۀ بالاترین مرحلۀ سرمایه داری از طرف علمای اقتصاد سیاسی شناخته شده، قادر گردیده تا فاصله زمانی بحران های اقتصادی را زیاد ساخته و به جای صدور کالا به صدور سرمایه رو بیاورد. در این مرحله، بورژوازی کمپرادور یا بورژوازی دلال رشد قابل ملاحظه ای نموده و توانسته نقش واسطۀ قوی را بین کشورهای سرمایه داری و کشورهای نیمه سرمایه داری یا نیمه فیودالی به خوبی بازی نماید.

افغانستان با سه دهه بحران و تجربۀ تلخی که از تجاوز سوسیال امپریالیزم شوروی و پیاده نمودن کورکورانۀ «اقتصاد پلان مرکزی» توسط حزب دموکراتیک خلق داشت، بعد از حوادث 11 سپتمبر 2001 به تأسی از مادۀ دهم قانون اساسی افغانستان، اقتصاد بازار را تجربه می نماید.

اقتصاد بازار که در افغانستان از هر گوشۀ جهان اقتصاد بازارتر است، توانسته کمتر از 4 درصد مردم را به سرمایه های افسانوی برساند، اما زندگی بیشتر از 96 درصد مردم را با خطر مواجه نماید. با گذشت 10 سال از حاکمیت اقتصاد بازار در افغانستان، نه تنها شکاف طبقاتی هر روز عمیق تر شده، بلکه اقتصاد افغانستان بیشتر به یک اقتصاد مصرفی و مافیایی مبدل گشته است. همین اکنون بیشتر از 50 فیصد مردم ما از برکت «اقتصاد بازار» زیر خط فقر زندگی می نمایند.

با آنکه اقتصاد بازار مشخصۀ نظام سرمایه داری است، ولی دولت تلاش دارد تا آن را در افغانستان به شکل غیر علمی آن نهادینه نماید. با آنکه از طرف بعضی ها تلاش صورت می گیرد تا جامعۀ افغانستان را سرمایه داری نشان دهند، اما مناسبات اقتصادی و اجتماعی افغانستان کماکان نیمه سرمایه داری- نیمه فیودالی و قبیلوی می باشد. صرف در شهرهای بزرگ افغانستان مناسبات سرمایه داری به شکل ابتدایی و بدوی آن حاکم گردیده، ولی در اکثریت شهرها و ولایات کشور مناسبات ارباب- رعیتی به وضوح دیده می شود.

با سرازیر شدن اضافه از 50 ملیارد دالر و حضور نظامی 49 کشور جهان با نیروی نظامی نزدیک به 150 هزار نفر، افغانستان یکی از فقیر ترین و بدبخت ترین کشورهای جهان در تمامی ابعاد زندگی می باشد.

افغانستان شاید یکی از کشورهایی باشد که نظام های اقتصادی مختلط، آزاد و «پلان مرکزی» را تجربه نموده است، اما فقر و بیچارگی را که مردم آن از نظام اقتصاد بازار در جریان ده سال گذشته دیده، شاید در هیچ نوع نظام اقتصادی دیگری ندیده باشد.

همه وارونه می گفتند و خاک به چشم ما می زدند

تصادفاً هفت و هشت ثور چقدر خوب کنار هم قرار گرفته اند. چون هرچه سیاهی و پلشتی است در همین دو روز بر تاریخ ما ریخته انباشت شده اند. امسال هم این دو روز دلمشغولی های زیادی در رسانه ها داشت و مصروفیت برای همه ایجاد شده بود. صحبت ها طوری بود که برخی ها هفت ثور را به عنوان کودتای سیاه که آغاز همه بدبختی ها بود، رد می کردند و بعضی شرمنده شرمنده از آن دفاع می نمودند. اما هشت ثوری ها بیشتر شاخ و شانه می کشیدند و بعضی با حزم و احتیاط آن را روز سیاه می گفتند.


دریکی از این میز گرد ها، فردی کف بر دهان از تنظیم های جهادی دفاع می کرد و آنها را نیروی «مستقل» و «آزاد» می خواند، اما افراد مقابل ، از عدم استقلال و آزاد نبودن آنها چیزی بر زبان نیاورده، سکوت کردند. در حالیکه حداقل واکنش نشان ندادن در چنین مواردی و سکوت کردن، جز پذیرش ادعا های مقابل چیزی بوده نمی تواند. اما در آن روز این سوال هر جا زمزمه می شدکه واقعاً تنظیم های جهادی آزاد و مستقل بودند؟


کودتای هفت ثور توسط حزبی که در وابستگی عریان به کرملین قرار داشت، صورت گرفت. در روز کودتا افراد نظامی و غیر نظامی بسیاری جان های شان را از دست دادند و یا دستگیر شدند. بعد از آن فاشیزمی بر اوضاع مستولی گشت که کسی حق لب جنباندن را نداشت، زندانیان بسیاری بی هیچ پرسان و محکمه ای اسیرگونه به قتل رسیدند. مردم با این وضعیت در زندگی دوزخ آسایی قرار گرفتند و راهی جز تغیان و عصیان نداشتند. این قیام ها از حرکت های کوچک مردمی آغاز و آرام آرام به یک حرکت توده ای سراسری مبدل گشت. وقتی شوروی ها تجاوز کردند و به اشغال بی چون و چرای افغانستان دست زدند، این قیام کران کران وطن ما را درنوردید و دیگر جایی نبود که در آن صدای مخالف و آتش تفنگی فریاد نشود.


این قیام ها خود جوش و مردمی بودند. هیچ نهاد سیاسی خاصی آنها را هدایت و رهبری نمی کرد. نهادهای کوچک ملی و انقلابی بی آنکه مدعی رهبری این حرکت بی لگام بوده باشند، چون افراد منفرد در آن شرکت نموده و پا به پای توده های خشمگین و به پاخاسته حرکت کردند. در حالیکه قیام های وسیع توده ای بر ضد تجاوز و اشغال یا باید قبل از حرکت رهنمای عمل خود را ساخته باشند و یا اینکه در جریان عمل چنین رهنمای ایجاد گردد. در این کشمکش رهبری قیام را یا نیروهای ملی، انقلابی و غیروابسته به دست می گیرند و یا نیروهای ضد انقلابی و وابسته. در حالت دوم اهداف قیام کنندگان قلب ماهیت یافته و خلاف آنچه مردم می خواهند و به خاطر آن خون می دهند، به پیش می رود. نیروهای غیر وابسته در این جنگ به علت کمبود امکانات و یورش نیروهای ارتجاعی از صحنه خارج شدند و یا با سیاست های پوششی بدتر از تارکان صحنه ماندند و در همان سیاست های غلط پوسیدند.


تنظیم های جهادی که در امکانات غرب، آی اس آی، عرب و ایران غرق شدند و مورد حمایت امریکا قرار گرفتند، به زودی و آسانی قادر به گرفتن رهبری این حرکت وسیع شدند و چون تحویلداران پول و سلاح (در پاکستان و ایران) درآمدند و از سوی محافل غربی و ملل متحد به زودی به عنوان «رهبران» مجاهدین تبلیغ گشتند. اینان در پاکستان رسمی شدند و سکان جنگ رهبری در دست پاکستانی ها قرار داده شد تا جاییکه در کنفرانس ژنیو که تصمیم بر خروج نیروهای شوروی از افغانستان گرفته می شد، به این رهبران اجازۀ شرکت ندادند و پاکستان به نمایندگی از قیام مردمی که در آن دو ملیون گیلن خون اهدا کرده بودند، بر این معاهده مهر گذاشت و نشان داد که به این رهبران امریکایی ها و پاکستانی ها ارزشی قایل نیستند. اینان هم با آرامش تمام این «نمایندگی» را پذیرفته و کوچکترین اعتراضی نکردند.


با نفوذ هرچه بیشتر غربی ها در جنگ افغانستان، وابستگی تنظیم ها به ایران و پاکستان بیشتر شد و روزی نبود که خود آنها و یا نمایندگان شان به درگاه «مقامات» پاکستانی سر نزنند. این وضعیت زمینه را برای ایجاد این همه شبکه های استخباراتی و وابستگی ها مساعد نمود و معلوم نیست که با این همه، چگونه میتوان تنظیم ها را «آزاد» و «غیر وابسته» تعریف کرد؟

۱۳۹۰ خرداد ۵, پنجشنبه

اسامه باید کشته می شد

اسامه بن لادن که در راس گروه توحید قرار داشت. در 1988 سازمان القاعده را در وحدت با شش گروه بنیاد گرای ايجاد كرد. وی از سوی امریکایی ها طراح حمله در 1993 بر سازمان تجارت جهانی که در آن 6 نفر کشته شدند، حمله در 1998 بر سفارتخانه های امریکا در کینیا و تانزانیا که 200 نفر به قتل رسیدند و حمله در 2001 بر برجهای تجارت امریکا که در آن 3600 نفر کشته شدند، شناخته شد و آرام آرام عنوان دشمن درجه یک امریکا را گرفت و ظاهراً در مقابله با او و سازمانش، امریکا به افغانستان لشکر کشید.


این که چرا اسامه با این درجۀ کینه و عداوت در مقابل امریکا برخاست، روند دینامیک و دلیل قانع کنندۀ به دست نمی دهد. چون اختلاف بن لادن که به کمک عربستان سعودی، پاکستان و امریکا به پاکستان آمد و القاعده را ساخت و برای عروج او آی اس آی در 1989عبدالله عزام را کشت، فقط بر سر حضور امریکایی ها در 1993 در ظهران عربستان سعودی عنوان می گردد. اما با تمام این «دشمنی» در برابر شاهان سعودی، سال گذشته امریکایی ها اعلان کردند که شهزادگان سعودی و شیخ های ثروتمند حاشیۀ خلیج، تمویل کنندگان اصلی القاعده اند که باید این مدارک مالی محدود و مسدود گردند. اینکه شهزادگان سعودی چرا به «دشمن» شان کمک می کردند، توضیحی داده نشد.


اسامه که هفدهمین فرزند از 57 فرزند اسامه بود، به سال 1957 در ریاض زاده شد و انجنیری ساختمان را خواند و از سوی شهزاده تُرکی فیصل(رییس وقت استخبارات عربستان) به درخواست حمید گل (رییس آی اس آی)جهت سازماندهی اعرابی که برای جنگ به افغانستان می آمدند، به پشاور فرستاده شد که با ساختن پایگاه مهمی در خوست و تشکیل القاعده، بعد از خروج نیروهای شوروی از افغانستان به دشمنی با امریکا آغاز کرد و با این دشمنی امریکا به بزرگترین هدف سترا تیژیکش که جابجایی نیرو هایش در افغانستان بود، دست یافت. با اینکه اسامه و رهبران دیگر القاعده در پاکستان بودند، اما امریکا وانمود می کرد که هدف اصلی او از میان برداشتن تروریزم و رهبران القاعده در افغانستان است، پس به دنبال آنان در افغانستان «سرگردان» بود و پاکستان را به عنوان دوست مطمئن همیشه توصیف مي کرد.


امریکا برای رسیدن و جابجایی محکم و درازمدت در افغانستان سه دهۀ ستراتیژیک را گذشتانده و اینک در آستانۀ دهۀ چهارم و یا استقرار دایمی نیرو هایش در افغانستان قرار دارد. این دهه از 2011 شروع شده و در 2014 به اوج خود می رسد. به این خاطر تا رسیدن به آن سال باید برای افغانستان کار های مهمی صورت گیرد که در مقالۀ دیگر ذکر کردیم. قتل اسامه نیز یکی از همین کار ها است تا از یکطرف از لحاظ روانی به تضعیف القاعده در این منطقه بپردازد و از سوی دیگر برای انتخابات ریاست جمهوری امریکا به نفع دموکرات ها کار ی به سر برسد که اگر تا آن زمان ضرورت شد بنیاد گرای دیگری چون گلبدین را که او هم مثل اسامه بی مصرف شده، در پاکستان خواهد کشت.


امریکایی ها از سال ها قبل خبر بودند که اسامه در ایبت آباد پاکستان به سر می برد. چون بر طبق افشاگری های ویکی لکس، ابویحیی اللیبی که در 2008 دستگیر شد، در زندان بگرام افشا کرد که اسامه او را به محل زندگی اش دعوت کرده و از او خواسته تا رابطۀ رسمی او را با بخش های مختلف القاعده و رهبران آن تنظیم نماید. اما امریکایی ها می گویند که از چهار سال به این سو فردی به نام ابو محمد الکویتی را زیر نظر داشته اند که به ایبت آباد در رفت و آمد بوده و از این طریق محل اختفای اسامه را پیدا کرده اند. اما اسامه از مدتها به این سو دیگر از رهبری القاعده حذف شده بود و به جای او الظواهری به این سمت گماشته شده و از یکسال به این سو اعضای القاعده در مکالمات شان او را «شیخ الکبیر» می نامیدند. به این صورت تا حدی اسامه در القاعده بی مصرف مانده بود.


اسامه در وصیت نامه اش که در 14 دسمبر 2001 نوشه و آنرا یک روزنامۀ کویتی به چاپ رسانده، گفته است که نمی خواهد فرزندانش شامل القاعده شوند، زنانش بعد از مرگ او نباید شوهر بگیرند و در صورتی کشته شود، رفقای غدارش در آن حتماً دست دارند. اینکه اسامه از رفقای «غدار» یاد می کند، معلوم می شود که در میان او و رهبران ارشد القاعده که بیشتر در گرو آی اس آی بودند، اختلاف نظر های عمیقی وجود داشته است و چه بسی که این رفقای غدار او را تجرید کرده بوده باشند.


اسامه در خانۀ بدون تلیفون و انترنت در فاصلۀ چند قدمی اکادمی نظامی«کاکول» پاکستان و در جوار دو پایگاه مهم نظامی آنکشور در خانۀ با سه زن و 23 فرزند زندگی می کرد. تجریدش به حدی بود که همسایگان کوچکترین شکی بر خانۀ او نکردند و وقتی شنیدند که اسامه سالها در به دیوار آنها زندگی کرده، بهت زده شدند. اما با تمام این تجرید اسامه، شاخه های 34 گانۀ القاعده با رهبری الظواهری در این سالها فعال بودند و در 2009 نقل و انتقالات القاعده به یمن بسیار وسیع صورت گرفت و اینکه در این مسایل مهم با اسامه مشوره شده باشد، بعید به نظر می رسد. بعد از فرار اسامه از توره بوره در 2001 ، سران القاعده« قطعۀ 55» را که متشکل از ورزیده ترین کماندو های القاعده به قومندانی ابو خیاب بود، تشکیل دادند تا از جان رهبران القاعده و مخصوصاً اسامه محافظت کنند، اما در این حمله خبری از این کماندو ها نبود و فقط ابومحمد الکویتی، برادرش و چهار تن دیگر از او محافظت کردند. اینکه چرا اسامه این طور بی محافظ و بی دفاع کماندویی در این خانه نشسته بود، نشان می دهد که او از آنچه فکر می شد، بیشتر بی مصرف شده بود. چون برخی ها با توجه به سیاست های ایالات متحده در سالهای اخیر به این باورند که اگراسامه مثل گذشته مورد استعمال می داشت، هرگز به این زودی به قتل نمی رسید. اوباما با کشتن اسامه به «قهرمان» امریکا مبدل شد و انداختن جسد اسامه به بحیرۀ عرب و خوراک ماهی ها و نهنگان کردنش ، بیشتر یک عمل نمادین بود که نشان دهد هر کسی در جهان به پای یکه تازی امریکا سر نگذارد، به چنین سرنوشتی مبتلا خواهد شد.


امریکایی ها دو ماه قبل اعلان کردند که برای عملیاتش در پاکستان دیگر به سازمان های استخباراتی آنکشور نیازی ندارند که چون برای انجام این عملیات در آن وقت تصمیم گرفته شده بود، بعد از کشتن اسامه اعلان کردند که پاکستان از این عملیات اصلاً خبر نداشت و به خاطریکه افشا نشود سران آن کشور را در جریان قرار نداده بود که این بیان نیز جور آمدی میان سران دو کشور را نشان می دهد. زیرا اگر سران دولت پاکستان بگویند که در عملیات دخیل بوده با واکنش تند بنیاد گرایان اسلامی رو به رو می شوند و محور انتقام گیری شاخه های متعدد القاعده قرار می گیرند. در حالیکه هر آدم نیمه باسوادی می داند که پاکستان در تقابل با هند همیشه در حالت آماده باش هوایی قرار دارد و با پریدن هلیکوپتری آن را شکار می کند، اما چگونه است که دو فروند هلیکوپتر امریکایی از مرز افغانستان و پاکستان می گذرند و بعد از طی مسافه، یکی از هلیکوپتر ها خراب می شود و توسط عملۀ آن نابود می گردد و بعد 40 دقیقه عملیات اجرا می شود، برای دفاع از اسامه مقاومت صورت می گیرد و بعد هدف قرار گرفته و جسد او برده می شود، اما در فاصلۀ چند صد متری آن دو پایگاه نظامی ودر فاصلۀ صد متری آن اکادمی نظامی پاکستان فقط ناظر صحنه می مانند و اردوی پاکستان در برابر این هلیکوپتر های ناشناس هیچ واکنشی نشان نمی دهد و بعد پاکستانی ها از طریق رسانه ها خبر می شوند که در ملک شان چنین عملیاتی به سر رسیده و اسامه کشته شده است!!!! در حالیکه مطمئناً سران اردوی پاکستان از این عملیات با خبر بودند و به گمان اغلب که هلیکوپتر های امریکایی از میدان هوایی «چکلاله» که در نزدیکی اسلام آباد قرار دارد و از زمان مجاهدین تا حال امریکایی ها از آن استفاده می کنند، پرواز کرده باشند.


این صحبت ها ی امریکا و پاکستان به سناریوی همیشگی می ماند که در این منطقه به اشکال گوناگونی به کار برده می شوند. د رکنار اینکه پاکستان با این «ناخبری» بُرد دارد،امریکا هم می خواهد بگوید که اگر پاکستان از اسامه و سازمان او حمایت می کند، اما این امریکاست که به هیچ عنوان القاعده را نیافریده و این گونه می تواند در هر نقطۀ دنیا عملیات نظامی خود را با کماندو هایش به سر برساند. گروه عملیاتی که فوق تعلیمات نظامی داشتند، گروه «سیلز» نامیده می شدند. اما در فردای انجام این عملیات، دیدار سه جانبۀ امریکا، پاکستان و افغانستان در اسلام آباد بر گذار شد و امریکا اعلان کرد که پاکستان در مبارزه با تروریزم دوست و همکار نزدیک امریکاست و امریکا چون گذشته، کمکهایش را بر پاکستان جاری نگهمیدارد. اما برخی از تحلیلگرانی که یا به شدت کم سواد و سطحی نگرند، یا به دفاع از حضور نظامی امریکا در افغانستان همیشه هر چتلی را با دستپاک پاکستان پاک می کنند و یا کسانی اند که بعد از این می خواهند نمره بگیرند، تلاش می کنند تا این عملیات را جدا از پاکستان و فقط قهرمانی امریکایی ها وانمود سازند. اما کشتن اسامه در این روزگار برای امریکا ضروری بودکه چون بی نهایت بی مصرف شده بود، پس باید کشته می شد. چون همه می دانیک که با مرگ اسامه در فعالیت های القاعده تغییری به میان نخواهد آمد.