صفحات

سخت است فهماندن چیزی به کسی که در قبال نفهمیدنش پول می گیرد. (احمد شاملو)

۱۳۹۳ شهریور ۳, دوشنبه

نقش استاد راهنما و تأثیر گذار بر زندگی من



 نقش انسانهای آگاه در زندگی یک فرد نه از روی بزرگی بلکه از روزنۀ تأثیرگذاری آن محاسبه میگردد، چون افراد آگاه نه تنها بر زندگی کسانی که در محیط و ماحول آنان زندگی میکنند، اثر گذار بوده بلکه نقش فعال و برازنده بر فعالیت و طرز تفکر و شیوه تغییر جامعه میگذارند.
ازینرو منحیث یکی از کسانی که افتخار آشنایی با استادم داد نورانی داشتم، از رفتار وی به گونه ای درزندگی ام متأثر گردیده ام که هیچگاه نمی توانم آنرا نادیده پنداشته و آنرا در زندگی ام برای همیش در نظر نگیرم. زیرا وی نه اینکه یک استاد راهنما بلکه یک شخص صادق و دلسوزی بود که علاوه بر حس همدردی، شیوه رفتار و رهایی از مشکلات زندگی را که اتفاق می افتاد، به من می آموخت. او نه تنها به این باور بود که مشکلات فراتر از توان انسانها نیست، بلکه این نحوۀ فکر انسان ها و برداشت های گوناگون از پدیده هاست که سبب مغلق و پیچیده شدن یک موضوع میگردد، نباید در برابر حادثه ای که در زندگی تان اتفاق می افتد بی تفاوت بوده و یا هم با سراسیمه گی در مورد آن قضاوت کرده و بی توجه و بدون تعقل به حل آن اقدام نمائید، زیرا عصبانیت راه منطقی را به روی شما بسته و وادار می سازد تا از دیدی به آن بنگرید که دیگر موضوعات دخیل در آن را نادیده گرفته و از زوایای مختلف به حل آن نپردازید، بناءً جهت بیرون رفت ازین گونه وقایع باید شنوندۀ خوب بود تا بتوانید دامنۀ معلومات، تحلیل و برداشت خود را بیشتر، بهتر و وسیعتر ساخته تا بتوانید گوینده و حل کنندۀ موضوع باشید.
چون تصور سطحی ما نسبت به هر پدیده انگیزه های متفاوتی را در ذهن ما تداعی میکند که رابطۀ اجزای متشکله آن را نادیده می گیریم وخواهی نخواهی این اجزاء تأثیرگذاری بر روی حل آن موضوع داشته که باید موشگافانه، مدبرانه و صبورانه از راه تفکر به آن پرداخته شود تا از سطحی نگری بدور مانده و نتایح مطلوبی را که متوقع هستیم بدست بیاوریم. و این یگانه راه کامیابی و فایق آمدن یک شخص برای اجرای برنامه هایش و مسیر صعود برای کامیابی های بعدی که از راه تعقل و بردباری به دست می آید می باشد.
زنده یاد داد نورانی هشدار می داد که نباید از کنار مسایل و موضوعاتی که بصورت جدی تر در زندگی ما اتفاق می افتند بی تفاوت و بدون ملاحظه گذر نمائیم و نتوانیم نقش خود را در آن حک نمائیم. وی این گفتارش را نه تنها به صورت حرف بل به شیوۀ عمل به دوستان و همکارانش آموزش می داد. خوب به خاطر دارم که روزی افسرده  وغمگین از فشار روزگار در دیار مهاجرت روزنۀ شکایت را بر بی مبالاتی روزگارم برویش گشودم و او با دقت تمام اول موضوعاتی را که برایم رخ داده بود جویا شد و به جواب هر جزء آن بصورت مفصل پرداخت و بعد برایم گفت که این دید توست که به تراکم و پیچیدگی موضوعات افزوده است، تو نباید آناً در مورد این قضیه قضاوت و فیصله کنی، باید فراتر از آنچه اتفاق افتاده بیاندیشم و بن بست فعلی را که نتیجه ارتباط ارگانیک عملکردها و پدیده هایی که قبلاً برایم پیش آمده بود، حل نمایم. وی واضح نمود که موفقیت در حل یک مسئله سبب تقویۀ اعتماد به نفس و راه حل مشکلات بعدی می شود که در واقع مسیر گره گشایی رنج ها ودردهای آینده خواهد بود که منبعد برایم رخ خواهی داد.
همچنان نادیده گرفتن مشکلات و بی اعتنا از کنار آنها گذشتن را یک خطر جدی تقلی نموده و یاد آوری می نمود که چنین برخوردی سبب فراگیر شدن در همه ابعاد زندگی گردیده و تأثیر سوء بر روال وعملکردهای زندگی ما خواهد داشت و این کار از تسریع رشد زندگی کاسته و بالاخره منجر به بی برنامگی و ناکامی می گردد. تا اینکه بالاثر پی گیری وتلاش هایی که درین راستا برای حل موضوعات پیش آمده انجام داد، برایم ثابت نمود که وی نه تنها یک استاد بلکه یک همکار و رفیق خوبی است که خواهان ارتقاء و بیرون رفت دوستان وهمرزمانش از پرتگاه نیز می باشد.

باران در روز آفتابی



یونس نگاه

آگاه بود، متعهد بود، در شریک کردن دانش اش سخی بود، به آینده امیدوار بود، در بیان عقایدش ترس نداشت، شهامت شنیدن نظرات دیگران را داشت، پر کار بود، ساده و بی آلایش می زیست.

کودکی پر از شور و هیجان کشف تازه ها بود. دیدن سنگ و کوه و علف و قریه های مجاور و آدم های نو و پرنده ها و آوازهای تازه هرکدام حسی کریستف کولمبی می داد.
اما در میان همه تازه های کودکی لذت تجربه باران در روز آفتابی هنوز در رگ هایم تیر می کشد. با جامی پر از دوغ از زیر چپر به سوی خانه می رفتم. همه جا از نور آفتاب پر بود اما دیدم قطرات بزرگ باران تابستانی در آن هوای آفتابی به دور و برم شلب شلب به زمین می افتد. از حیرت نزدیک بود جام دوغ از دستم به زمین افتد. نمی دانم چقدر ایستادم ولی یادم هست عقلم قد نداد که چرا در روز آفتابی باران می بارد. بعد مادر توضیح داد که آفتاب بعد از ظهر از فرق کوه قریه را روشن کرده و توته ای از ابر ناآرام تابستانی نیز در مسیرش بر فرق قریه چند قطره باریده است.

++
اولین سال ورودم به کمپی در پیشاور مانند سالهای کودکی سرشار از تازگی بود. تابستان سوزان؛ خانه های گلی و محقر اما پر از آدم های تحصیل کرده، گرم و سرد چشیده و آشنا با مناسبات شهری؛ ترکیب و تنوع چشم نواز قومی و زبانی؛ بحث های داغ سیاسی و سینه ها و کله هایی پر از آرزوها و هوس های بزرگ برای من
ِ روستایی نوجوان که حتی یک شهر وطن را هم ندیده بودم، حس کشفیات کودکانه را زنده کرده بود. با ولع تمام چیزهای تازه را می دیدم، می شنیدم و حس می کردم.

در میان همه تازه ها، آشنایی با داد نورانی مانند آن روز بارانی فرق داشت. قبل از دیدن او شعرهایش را خوانده بودم. یکی از شعرهایش را که در رثای بربادی کابل سروده بود از بر کرده و در محفلی از ته دل دکلمه کردم.
روزی گفتند نورانی می آید. در آن روز آفتابی پیش دروازه مکتب ایستاده بودم که مردی تاس، با بروت پرپشت، پیشانی بلند، قامت کوتاه و گام های استوار با یک همراه به سوی مکتب آمدند. نزدیک نرفتم و فقط از دور نگاهش کردم. به دلیل علاقه ای که به شعر داشتم، لحظۀ دیدن یک وطندار شاعر که قبلاً سروده هایش را خوانده و در محافل دکلمه کرده بودم، مثل خاطره ی آن باران در ذهنم حک شد.

دیری نگذشته بود که نورانی شب شعر برگزار کرد و مدتی بعد برای جمعی از علاقه مندان صنف آموزش ادبیات و شعر دایر کرد. از آن پس نورانی معلم، دوست، حامی و مشوقی شد که بسیار چیزها را مدیونش هستم. آگاه بود، متعهد بود، در شریک کردن دانش اش سخی بود، به آینده امیدوار بود، در بیان عقایدش ترس نداشت، شهامت شنیدن نظرات دیگران را داشت، پر کار بود، ساده و بی آلایش می زیست. تن و توشش را بیدریغ در راه کار و هدف اش مصرف می کرد، و خیلی زود پیر شد. وقتی در جولای 2011 در پشت میز کارش سکته کرد، 55 سال داشت و چند روز بعد رفت. نامش را به یاد همه مبارزان گرامی می دارم.

مردی از تفنگ تا قلم



بصیر نورانی


گر مرد رهی میان خون باید رفت
از پای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای به راه در نه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت

شعری را که در بالا از شیخ عطار نیشاپور به استعانت گرفته ام، شعریست که پدرم همواره با این شعر می زیست. داد نورانی یکی از شخصیت های مبارز و آزادیخواه کشور ما بود که با آن زبان شیوا و قلم بُران اش همواره کوشید تا صدای اکثریت خاموش را بلند کند. در هر ورطه ای از زمان طرفش معلوم بود. همواره دنباله رو ایدیولوژی اش بود و هیچ گاهی منافع شخصی اش را بر آن ارجحیت نمیداد.
میخواهم یک خاطرۀ کوتاه اش را قصه کنم. ساعت حدوداً 8 شب بود که شخص رئیس جمهور برایش زنگ زد و کرسی معینیت وزارت مبارزه با مواد مخدر را برایش پیشنهاد کرد و بعداِّ با همان لهجۀ قندهاری اش گفت «ګوره نورانی صایب؛ شپږ زره ډالره معاش درکوم او باډې ګارډ هم، ته دا دنده ومنه ژوند به دی ښه سي»، اما او پاسخ اش را با شوخی داد و گفت «میخواهید با این چوکی زبانم را بسته کنید، حالی خو زورم میرسه که با قلم و زبانم به افشای دولت بپردازم، اما ده او وقت قلمم هم از کار خاد ماند و زبانم هم باز نخاد شد.» بارها از وی تقاضا شده بود که در دولت کار کند، اما همیشه می گفت، هیچگاه به این خفت و ذلت تن نخواهم داد.    
تا زمانی که رخت سفر بر بست، روزی هم آرام ننشست و با تمام توان اش گاهی با تفنگ و گاهی با قلم به جهت داری از اکثریت ستمدیدگان این مرز و بوم برخاست؛ که در این راستا مشقت و زحمات طاقت فرسا را پشت سرگذاشت تا بر تعهدش مردانه وار ایستادگی کند. در جبهات جنگ ضد شوروی نیز فعالانه اشتراک کرد؛ که کوه های فراه، نورستان و کنر و دشت های نیمروز گواه آنست و گاهی هم قلم بدست گرفت تا محصلین افغان مقیم ایران را با نشر هفته نامۀ «صدای افغانستان» بیشتر از پیش منسجم سازد و زمانی که در پاکستان بودیم، در محدوده ای که زندگی می کردیم به آموزش افغان های مهاجر که جنگ های خانمانسوز، زندگی را از آنان دزدیده بود، مشغول بود.
پس از اینکه کابل آمدیم بهترین راه بلند کردن صدایش را مطبوعات دانست، لذا به کار خبرنگاری آغاز کرد. بعد از اندک زمانی چون کابل در میان آتش جنگ ، دود و خاکستر شده بود نیاز به فردی که حداقل صدای بُغض گرفته مردم را از قفسه سینۀ شان برون آورد، زیاد احساس می شد. او هم زادۀ همین درد بود، لذا خیلی زود توانست به یکی از حامیان اصلی مردم زحمتکش شده و درد دیده تبدیل شود. پدرم تمام این داستان های درد را در «کابلیان با خون می نویسند» جمعاوری و مستند ساخت تا در فردایی که محکمۀ مردمی برای بازخواست این جنایات برگزار می گردد، به مثابۀ سند انکارناپذیر مورد استفاده قرار گیرد.
بیش از سه سال از درگذشت نا به هنگام پدرم گذشت، اما هنوز که با مردم زحمتکشی که با نام او آشنا بودند، روبرو می شوم، مرا در آغوش می گیرند و اشک از دیده می بارند. این برخورد مردم، به من روحیه می بخشد و من هرچه بیشتر بر پدرم افتخار می کنم و در دل عهد می بندم که راه و رسم اش را تا ابدیت ادامه خواهم داد. یاد و خاطره اش گرامی باد!