صفحات

سخت است فهماندن چیزی به کسی که در قبال نفهمیدنش پول می گیرد. (احمد شاملو)

۱۳۹۴ فروردین ۷, جمعه

بحران اوکراین



 «جنگ سرد جدید»

پس از فروپاشی اتحاد جمهوری­های شوروی پیشین، لیبرالیزم غربی به سرکردگی ایالات متحد امریکا، ذوق­زده­ی پیروزی­یی شد که در نتیجه­ی پایان جنگ سرد بدست آمده بود. حالا دیگر نه خبری از رقیب سرسختی چون شوروی بود و نه هم قدرت تازه­یی که بتواند هماورد ژیوپولیتیک امریکا در جهان باشد. خودسری­های ناتو و عضوگیری­اش از کشورهای حوزه­ی بالکان، با سکوت از سوی روسیه تحمل شد. امریکایی­ها اما با راه­اندازی انقلاب­های رنگی در همسایگی روسیه تلاش کردند تا ساحه­ی نفوذ این کشور را تنگ­تر کنند؛ مساله­یی که روسیۀ تازه برخاسته از میان آوار اتحاد جمهوری­های شوروی را عصبانی کرد. پشتیبانی قاطع از رژیم بشار اسد در سوریه و بهره­برداری از بحران اوکراین از راه­هایی بود که پوتین میتوانست انتقام تحقیرهای غرب را بگیرد. 

سیاست غرب به هدف سرنگونی رژیم بشار اسد در سوریه موثریت زیادی نداشت و به عکس روسها نقش­شان را خوبتر بازی کردند. در اوکراین هم ولادیمیر پوتین، رئیس جمهور روسیه موفق شد تا شبه­جزیره­ی کریمیه را به خاک کشورش بی­افزاید؛ کاری که با واکنش تند اتحادیه­ی اروپا و ایالات متحد امریکا روبرو شد و تحریم­ها علیه روسیه را در پی آورد. اما خلاف تمام هشدار و تهدیدهای غرب در پیوند به دخالت روسیه در بحران اوکراین، مسکو راه خودش را رفته و با پشتیبانی از شورشیان لوهانسک و دونتسک، سیاست منطقوی خود را فعالتر از گذشته پیش برده است. ایالات متحد امریکا و اتحادیه­ی اروپا که از دولت اوکراین در برابر شورشیان هواخواه روسیه پشتیبانی میکنند، با افزایش تحریم­ها علیه روسیه تلاش کرده اند تا مانع پیش­روی­های دولت پوتین شوند. در حالیکه هردو طرف درگیر در بحران اوکراین (روسیه و غرب) خواهان آتش­بس و برقراری صلح در این کشور هستند، دولت کیف و شورشیان هواخواه روسیه توافق­های آتش­بس دوطرفه را نادیده گرفته و دست به حمله­های نظامی علیه هم زده اند. 

درگیری میان شورشیان لوهانسک و دونتسک و دولت اوکراین، وضعیتی را پیش آورده که برخی از آگاهان مسایل جهانی از آن به عنوان «جنگ سرد جدید» یاد میکنند. میخایل گورباچف، آخرین رهبر شوروی پیشین اخیراً هشدار داده است که «جهان در آستانه­ی یک جنگ سرد جدید است. بعضی‌ها می‌گویند که این جنگ شروع شده است.»
 
با توجه به گسترش جنگ رسانه­ ایی غرب علیه روسیه، وضع تحریم­های اتحادیه­ی اروپا و ایالات متحد امریکا علیه مسکو و به عکس، ادامه­ی همکاری روسیه با شورشیان جدایی­طلب لوهانسک و دونتسک، و تنش­هایی که پیش و پس از بحران اوکراین میان غرب به سرکردگی دولت ایالات متحد امریکا و روسیه (به ویژه در خصوص مساله­ی نصب سپر دفاع موشکی ناتو در اروپا) پدید آمده، میتوان مدعی شد که «جنگ سرد جدید» از مدتها پیش آغاز شده و در حال شدت­گیری بیشتر است. 

روسیه­ی امروز دیگر آن کشور بحران­زده­ی سالهای فروپاشی شوروی نیست. مقامهای بلندپایه­ی روس بارها تأکید کرده اند که زیر بار تک­روی­های تحقیرآمیز غرب به رهبری ایالات متحد امریکا نمی­روند. ولادیمیر پوتین در یک بحث جهانی در والدای گفت: «دوست دارد امریکا پایش را از امور مربوط به روسیه بیرون بکشد و از این که وانمود کند جهان را اداره میکند، خودداری کند.»

تازه­ترین موضع­گیری را هم ­سرگی لاوروف، وزیر امور خارجه­ی روسیه در کنفرانس امنیتی مونیخ داشت. وی گفت: «غرب باید تصمیم بگیرد که خواستار چگونه ساختاری از امنیت است: بدون روسیه، با روسیه یا علیه روسیه.» این موضع­گیری­ها نشان میدهد که دوران یکه­تازی­های امپریالیستی ایالات متحد امریکا در حال به سر رسیدن است. 

در حال حاضر شورشیان هوادار روسیه در شرق اوکراین از موقف برتر نظامی برخوردار اند و به نظر میرسد که آلمان و فرانسه به عنوان سردمداران اتحادیه­ی اروپا به درستی درک کرده اند که جنگ راه حل بحران اوکراین نیست. گفتگوهای 16 ساعته­ی آنگلا مرکل، نخست وزیر آلمان و فرانسوا اولاند، رئیس جمهور فرانسه با ولادیمیر پوتین در مینسک که منجر به توافق صلح میان طرفهای درگیر شد، دلیل این ادعا است. اما نگاه کوتاه به خواستهای طرف­های درگیر در بحران اوکراین، نشان از این دارد که تنش­های کنونی میان شورشیان هوادار روسیه و دولت کیف ریشه­دارتر از آنست که توافقهای کنونی میان سران روسیه، آلمان و فرانسه بتواند به آن پایان دهد. 

دولت اوکراین خواستار برگرداندن مناطق جداشده به قلمرو خود و خلع سلاح شورشیان است. شورشیان اما در حالیکه با درخواست خلع سلاح مخالفت میکنند، خواهان به رسمیت­شناخته­شدن جمهوری­های لوهانسک و دونتسک هستند. روسیه خواهان دادن خودمختاری به مناطق لوهانسک و دونتسک، بازنگرداندن شبه­جزیره­ی کریمیه به اوکراین، خروج کامل نیروهای این کشور از مناطق جنگی و خواستار ضمانت­های حقوقی برای روس­زبانهای شرق اوکراین است.

ایالات متحد امریکا و اتحادیه­ی اروپا اما میخواهند که تمامیت ارضی اوکراین احیا شود، دخالت­های روسیه در اوکراین پایان یابد، نیروهای روسی از شرق اوکراین بیرون شده و «دموکراسی» کامل در لوهانسک و دونتسک برقرار گردد.

تا کنون هیچ یک از طرفهای درگیر خواستهای طرف مقابل را نپذیرفته و آنچه رویش به توافق رسیده اند، برقراری آتش­بس بوده که آنهم به زودی شکسته شده است. به هر حال، بحران اوکراین نشان از حادشدن تضادهای امپریالیستی میان روسیه و ایالات متحد امریکا دارد و به نظر نمی­رسد که به سادگی فروکش کند. به ویژه اگر پای چین به عنوان نخستین اقتصاد دنیا (که از نظر بودجه­ی نظامی پس از امریکا مقام دوم را دارد) در درازمدت به این تنش کشیده شود، «جنگ سرد جدید» همچنان سرد باقی نخواهد ماند و منجر به برخوردهای نظامی هولناک خواهد شد.

داعش، دستاویز گسترشِ جنگ­




گفته­ی معروفی است که امپریالیزم بدون جنگ نمی­تواند زنده بماند. امپریالیستها برای ماندن بر سکوی فرماندهی دنیا، به دنبال دستاویزی میگردند که جنگ و جنایت­هایشان را توجیه کنند. در حال حاضر، بنیادگرایی اسلامی نقش خوبی در این بازی ایفا میکند و سازمان­های جاسوسی دولتهای امپریالیست برای هر دوره­یی، نسخه­ی تازه­یی از اسلام سیاسی را رونمایی میکنند که نیازمندی­های روز را برطرف کند. آنها اگر خواستند گروه­های پراکنده­ی جهادی را به جان هم می­اندازند و در نهایت کشورها را از راه نابودی زیرساخت­های اقتصادی، سیاسی و فرهنگی وابسته­ی خود می­سازند؛ و اگر منافع آنها حکم کند، تمام گروه­های تندرو اسلامی را زیر یک چتر قرار داده و از آنها علیه دشمنان استراتژیک­شان بهره می­برند. 

به اساس اسنادی که از سوی ادوارد سنودن فاش شده، داعش زاده­ی عملیاتی به نام «لانه­ی زنبور» است که برای گردهم­آوری تمام گروه­های تندرو اسلامی زیر یک چتر از سوی سازمانهای استخباراتی امریکا، انگلیس و اسراییل راه­اندازی شد. داعش قرار بود در مصر مستقر شود، اما روی­کارآمدن نظامیان در این کشور سبب شد تا برنامه تغییر کند. اکنون این گروه در عراق و سوریه لنگر انداخته، ولی همچون شبح ترسناک در خاور میانه، آسیای مرکزی و افغانستان و پاکستان در حال گردش است. 

داعش با اعلام ولایت خراسان (ایران، افغانستان، پاکستان و آسیای میانه) در «خلافت اسلامی» خودخوانده­اش تلاشها برای حضور جدی در این منطقه را آغاز کرده است. شماری از گروه­ها و دسته­های تندرو اسلامی در افغانستان و پاکستان هم به ابوبکر البغدادی، رهبر داعش بیعت کرده اند و خانواده­های داعشی در شماری از ولایت­ها از جمله زابل، غزنی، هلمند و فراه دیده شده اند. حضور داعش در افغانستان دو قضیه را روشن­تر میکند:

الف: امپریالیزم امریکا در هر سرزمینی که به بهانه­ی ثبات­سازی رفته است نه تنها امنیت نیاورده بلکه جنگ را پیچیده­تر کرده و زمینه­ها و فرصت­های تازه­یی برای رشد بنیادگرایی اسلامی فراهم ساخته است. امریکایی­ها با بیرون­شدن از عراق، زمینه را برای رشد و گسترش داعش آماده کردند، اما حالا عین تجربه­ی تلخ قرار است در افغانستان تکرار شود. بحران­سازی­ها اما برای ایالات متحد امریکا سود زیادی داشته و در نهایت پای این ابرقدرت را به سرزمین­های تازه کشانده است. 

حضور داعش در افغانستان میتواند بخشی از برنامه­ی انتقال جنگ از افغانستان به آسیای میانه باشد که سازمان های جاسوسی غربی به همکاری شماری از سازمانهای استخباراتی کشورهای منطقه (برای تنگ­ترکردن حلقه­ی محاصره­ی روسیه و چین، دو ابرقدرتی که مانع اصلی تطبیق ستراتیژی آسیایی امریکا هستند) سعی دارند آنرا اجرا کنند. از این نظر، داعش، بازی استخباراتی در ظرف بزرگتر است و افغانستان و پاکستان هم کشورهایی اند که ظرفیت گسترش این بازی را به قلمروهای تازه­ دارند.  

طالبان که بیشتر ماهیت محلی دارند تا منطقوی و جهانی، برای پیشبرد این برنامه چندان مناسب نبودند. اما داعش که حتا جغرافیای خیالی حاکمیت­اش بر بخشی از آسیا، افریقا و اروپا را ساخته، در صدد راه­اندازی "خلافت اسلامی" در بخشی از جهان است و مرزهای ملی کنونیِ کشورهای اسلامی را به رسمیت نمی­شناسد، گزینه­ی خوبی برای اجرای برنامه­ی گسترش و انتقال جنگ به سرزمین­های تازه­تر است. دولت اسلامی مشهور به داعش با موفقیت­هایی که در عراق و سوریه بدست آورد، نشان داد که این توانایی را دارد تا سیل­آسا دست به جنگ تهاجمی زده و همه را غافل­گیر کند.

ب: طالبان در افغانستان نقش داده­شده از سوی سازمانهای جاسوسی غرب را نتوانستند به سرانجام برسانند، و خشونت­گری هار، تعصب دینی، غرورِ کاذبِ ناشی از پیروزی­های پی­درپی، محلی­گرایی و قوم­زدگی غلیظ آنها سبب شد تا عمر حکومت­داری زیادی نداشته باشند. طالبان با آنکه پس از فروپاشی امارت اسلامی در سال 2001، اندک­اندک توانستند خود را دوباره تجهیز کرده و به جنگ علیه دولت کابل و نیروهای خارجی بپردازند، اما به دلیل شناخت مردم از عملکردهای فاشیستی و جنایت­بار آنها و پراکندگی سیاسی و تشکیلاتی­یی که پس از فروپاشی امارت اسلامی به آن دچار شده اند، حتا موفق به تصرف یک ولایت در کوتاه­مدت نشدند. سیزده سال نبرد طالبان در برابر نیروهای خارجی و دولت افغانستان، به این گروه فهماند که شرایط عوض شده و عصر طلایی طالبانیزم به سر رسیده است. محبوبیت طالبان حتا در مناطق جنوب و شرق کشور که مدعی بیشترین نفوذ و پایگاه مردمی در آنها هستند، کاملاً از بین رفته است. 

این وضعیت چه در صفوف پایین و چه در صف بالایی طالبان منجر به خستگی­ و سردرگمی شده است. به اساس گزارشها، طالبان حالا قاطعیت ایدیولوژیک گذشته را از دست داده و بیشتر پول­محور شده اند. با این وصف، شانس پیوستن طالبان به روند صلح، زیر رهبری "حکومت وحدت ملی" نسبت به سالهای گذشته بیشتر است؛ اما این به معنای پایان کار نیست. اگر طالبان به روند سیاسی پیوسته و دست از جنگ بردارند، چه نیرویی باید به عنوان جاگزین طالبان، جنگ در افغانستان را پیش ببرد؟

دولت اسلامی مشهور به داعش میتواند جاگزین طالبان شده و جنگ با نیروهای امنیتی افغانستان را ادامه دهد. داعش ممکن است در هماهنگی با سازمان جاسوسی پاکستان تلاش کند تا همانگونه که بخشی از طالبان پاکستانی را به خودش جلب کرده است، سایر تندروان اسلامی مستقر در آن کشور را هم زیر چتر خود جمع آورده و جغرافیای جنگ طالبان پاکستانی را به افغانستان منتقل کند. 

داعش اگر نتواند توقع بزرگ گسترش و انتقال جنگ به سرزمین­های تازه از جمله آسیای میانه را برآورده کند، دست­کم در افغانستان میتواند چالش­ساز شود و درد سرهای زیادی ایجاد کند. حضور داعش در افغانستان به هر دلیلی که باشد، پیامدهای خطرناک و مرگبارتر از القاعده و طالبان دارد. داعش با دغدغه­ی راه­اندازی "خلافت اسلامی" در سطح جهانی، بی­رحم­تر از هر گروه تروریستی دیگر ظاهر شده و پیش از هر کاری، در ذهن مردم ترس می­آفریند: ترسِ آدم­سوزی، ترسِ گردن­زدن و کشتار دسته ­جمعی. 

داعش در حال حاضر مصروف سربازگیری در افغانستان، پاکستان و آسیای میانه است و هنوز درگیری­یی میان این گروه و نیروهای امنیتی افغان صورت نگرفته است. اما روشن است که وضعیت چنین نخواهد ماند و داعشی ها هنگامی که زمینه را برای حمله مساعد دیدند، وارد کارزار خواهند شد.

35 سال گذشت، اما فجایع هنوز ادامه دارد




سی و پنج سال قبل از امروز لئونید برژنف این خرس قطب شمال که رویای رسیدن به آب های گرم هند (حوزه های نفتی خلیج فارس و ایجاد پایگاه های نظامی در اقیانوس هند) را در سر می پروراند تصمیم گرفت تا این خواب را عملی سازد. از نظر برژنف مناسب ترین وقت برای عملی نمودن این رویا زمانی بود که حفیظ الله امین بعد از قتل تره کی خود رای، مستبد و به گفتۀ ببرک کارمل «میرغضب» شده بود. به همین هدف قشون «سرخ» با ساز و برگ نظامی همراه با 130 هزار عسکر تا دندان مسلح در ششم جدی 1358 در حالیکه ببرک کارمل این سر دستۀ وطنفروشان حزب منفور «دموکراتیک» را با خود داشتند، از مرز های کشور ما عبور نموده و با سرنگونی رژیم مستبد حفیظ الله امین قدرت سیاسی را با زور برچۀ روسی در اختیار کارمل قرار دادند.

سردمداران سوسیال امپریالیسم شوروی که افغانستان را منحیث پل عبوری تصور کرده بودند، با گذشت 9 سال و 50 روز از هجوم وحشیانه بدون دست یابی به رویای خیالی رسیدن به آب های گرم هند با سر افکنده و کشته شدن بیش از 13 هزار عسکر، ده ها هزار زخمی و هزینۀ میلیارد ها دالر که نتیجه ای برای شوروی جز فروپاشی و تجزیه به 15 کشور چیز دیگری در پی نداشت، به تاریخ 26 دلو 1367 افغانستان را ترک گفت.  

عواقب خونین این تجاوز بر مردم فقیر و زحمتکش ما تا زمان خروج روس ها، دو ملیون کشته و نزدیک به سه ملیون معیوب و معلول بود. وارد نمودن ضربات کشنده بر پیکر اقتصاد افغانستان به صدها میلیارد دالر رسید، بیش از 5 ملیون افغان به خارج از کشور مهاجر گردیدند، ملیون ها طفل از درس و مکتب باز ماندند و بالاخره  اقتصاد، فرهنگ و شیرازۀ افغانستان به کلی نابود و از هم فرو پاشید.

هنوز جای چکمه های خونین متجاوزین روسی از خاک پاک کشور زیبای ما محو نگردیده بود که شمارش معکوس سقوط دولت دست نشاندۀ کرملین توسط تنظیم های جهادی با تشدید جنگ آغاز گردید و بعد از مدتی دولت نجیب سقوط کرد و دورۀ جدیدی از قتل و کشتار توده های درد دیدۀ ما فرا رسید.

بد مستی های تنظیم های جهادی در فردای سقوط کابل، فجایع هولناکی را به همراه داشت که یادآوری از آن روزها، مو را به تن انسان راست می کند. در طول جنگ داخلی سال های 71 تا 75 بیش از 65 هزار  انسان تنها در شهر کابل به شهادت رسیدند و هزاران انسان دیگر در این شهر معلول و معیوب گردیدند. در هر گوشۀ شهر کابل اجساد انسان هایی به زمین افتاده بود که امید زندگی بهتر را بعد از سقوط دولت نجیب در سر داشتند، اما با دریغ و درد که چنین نشد و رهبران جهادی به فرمان باداران شان، کابل را به شهر ارواح مبدل کردند. بیش از 80 درصد شهر به کلی ویران شد و هر گوشۀ پایتخت ساحۀ نفوذ و پاتک یک رهبر جهادی بود. تا امروز هم آثار و علایم جنگ داخلی در کابل به وضوح نمایان است؛ ساختمان ها، دیوارها و پایه های برق بسیاری در کابل دیده می شود که داغ هزاران مرمی را در خود دارند.

با آن که مرکز جنگ های خونین داخلی کابل بود، اما سایر شهرها و نقاط کشور نیز از گزند زهر تنظیم های جهادی در امان نماندند. این تنظیم های هفتگانه وهشتگانه چنان که در کابل به جان هم افتاده بودند، در سایر ولایات نیز در حال دریدن یکدیگر بودند. تماشای رقص مرده، بریدن پستان زنان، به آتش زدن انسان ها در کانتینرها، میخ کوبیدن به فرق انسان ها، قطع اعضای بدن، تماشای دسته جمعی زنان در هنگام ولادت، تجاوز بر ریش سفیدان، تجاوز گروهی بر زنان و کودکان نمونۀ از فجایع هولناک دورۀ جنگ های داخلی اند.

سر بر آوردن گروهکی به نام طالبان در اوج جنایات جهادی ها، برای مردمی که هر لحظه انتظار مرگ را میکشیدند، روزنۀ امیدی را ایجاد کرد، اما غافل از اینکه، این گروه جنایتکار و مزدور قرار است به دستور سازمان جاسوسی پاکستان نظام جدیدی از حکومت داری به نام «امارت اسلامی» را با وحشت و دهشت بر آنها تحمیل نمایند.

امارت اسلامی طالبان به بهانۀ تطبیق «شریعت اسلامی»، یکی از خشن ترین نظام های سیاسی دورۀ تاریخ پر از فراز و نشیب کشور ما را رقم زد. دست و پا بریدن ها، سر بریدن ها، بلست نمودن ریش مردان، قید نمودن زنان در چهار دیواری خانه ها، بستن مکاتب دخترانه، ادا کردن اجباری نماز بر مردم، به چهار میخ کشیدن آلات و اسباب موسیقی در چهارراهی ها از مشخصه های بارز این نظام منحوس بود. طالبان که از سال 1996 تا 2001 به کمک مالی و تخنیکی استخبارات پاکستان مخصوصاً کمک مالی عربستان سعودی در بیشتر از 90 درصد خاک افغانستان حکمروایی داشتند، به جنایات بسیاری دست زدند که از جمله میتوان از  قتل و کشتار هزاران توده ای زحمتکش در شهر مزار شریف و ولایت های بامیان و سرپل یادآوری نمود.
با وجود آن که عده ای خوش باور و از دنیا بی خبر، هجوم وحشیانۀ اشغالگران غربی زیر نام «جنگ علیه القاعده و طالبان» در هفتم اکتوبر 2001 را «فرصت طلایی» دانسته و «نوید» زندگی بهتر را به توده های زحمتکش و رنج دیدۀ افغانستان دادند، اما خلاف ادعاهای آنان، صفحۀ جدیدی از جنایات فجیع و غیر انسانی در کشور خون و باروت ما باز شد. 

از تجاوز وحشیانۀ غربی ها به سردمداری امریکای جنایتکار تاکنون همه روزه ده ها انسان زحمتکش و فقیر در افغانستان اشغالی از سوی طرف های «جنگ» زرگری و خود ساختۀ جاری کشته و زخمی می شوند. در آخرین گزارشی که از سوی سازمان ملل متحد به نشر رسیده دیده می شود که تنها در یازده ماه 2014 بیش از 9629 غیر نظامی کشته و زخمی شده اند که نسبت به سال گذشته 19 درصد افزایش را نشان میدهد.

ما در کشوری زندگی می کنیم که تنها در سال 1393 بیشتر از 65 درصد بودجۀ آن از طریق «کمک» های بلاعوض، کمتر از 34 درصد بودجۀ آن از عواید داخلی و یک درصد آن از قرضه ها تمویل می گردد. روزی نیست که خبر ناگوار و تکان دهنده در آن به نشر نرسد. نزدیک به دو ملیون کودک در این کشور به کارهای شاقه مصروف اند، یک ملیون و ششصد هزار انسان مبتلا به مواد مخدر اند. این کشور از «خیرات» «دوستان» بین المللی در صدر فاسد ترین کشورهای جهان قرار دارد. تولید و قاچاق مواد مخدر یکی دیگر از معضله های بزرگ این کشور است و سالهاست که ریکارد بزرگترین تولید کنندۀ تریاک را از آن خود نموده است. مردم افغانستان از جملۀ غمگین ترین مردمان جهان شناخته شده اند. بی قانونی بیداد می کند.

تاریخ خونین چهار دهۀ اخیر بیانگر آن است که بیشترین قربانیان این جنگ ها را توده های ستمدیده و زحمتکش ما تشکیل میدهند و این فجایع هولناک تا زمانی ادامه خواهند داشت که از یک طرف مشتی جاسوس و وطنفروش بر اریکۀ قدرت تکیه بزنند و از جانب دیگر منافع کشورهای طماع همسایه و سایر کشورهای امپریالیستی در افغانستان تأمین نگردد.