صفحات

سخت است فهماندن چیزی به کسی که در قبال نفهمیدنش پول می گیرد. (احمد شاملو)

۱۳۹۳ شهریور ۳, دوشنبه

در کنج چپ



ای سپیدار بلند و پایدار!
تویی بزرگ
به بزرگی هندوکش
هرچه دارم از تو دارم
                   ای پدر!
با تو سبزم
بی تو زردم
در بهار زندگی
من چنان با امواجِ فردا
در نبردم
تا نشانت به تاج آسمانها باشم
واقعا!
قفس تنگ برایم
دلم خونین و خونرنگ است برایت
میخواهم ستون بشکنم
و فضا را زیر پر گیرم
و این تنگی جهان
ننگ است میدانم
پدرم خوب میدانست
که پناه گریه های خاموش من باشد
و به اندازه یک بار «مادرک» گفتنش
کهکشانها را میبخشم
پدرم
اندر نگاهم جاودانی
تلالو بر دل آیندگانی
در آمیختی با موج فردا
نشانی من به تاج آسمانی...
                                                 غزل نورانی

نقش استاد راهنما و تأثیر گذار بر زندگی من



 نقش انسانهای آگاه در زندگی یک فرد نه از روی بزرگی بلکه از روزنۀ تأثیرگذاری آن محاسبه میگردد، چون افراد آگاه نه تنها بر زندگی کسانی که در محیط و ماحول آنان زندگی میکنند، اثر گذار بوده بلکه نقش فعال و برازنده بر فعالیت و طرز تفکر و شیوه تغییر جامعه میگذارند.
ازینرو منحیث یکی از کسانی که افتخار آشنایی با استادم داد نورانی داشتم، از رفتار وی به گونه ای درزندگی ام متأثر گردیده ام که هیچگاه نمی توانم آنرا نادیده پنداشته و آنرا در زندگی ام برای همیش در نظر نگیرم. زیرا وی نه اینکه یک استاد راهنما بلکه یک شخص صادق و دلسوزی بود که علاوه بر حس همدردی، شیوه رفتار و رهایی از مشکلات زندگی را که اتفاق می افتاد، به من می آموخت. او نه تنها به این باور بود که مشکلات فراتر از توان انسانها نیست، بلکه این نحوۀ فکر انسان ها و برداشت های گوناگون از پدیده هاست که سبب مغلق و پیچیده شدن یک موضوع میگردد، نباید در برابر حادثه ای که در زندگی تان اتفاق می افتد بی تفاوت بوده و یا هم با سراسیمه گی در مورد آن قضاوت کرده و بی توجه و بدون تعقل به حل آن اقدام نمائید، زیرا عصبانیت راه منطقی را به روی شما بسته و وادار می سازد تا از دیدی به آن بنگرید که دیگر موضوعات دخیل در آن را نادیده گرفته و از زوایای مختلف به حل آن نپردازید، بناءً جهت بیرون رفت ازین گونه وقایع باید شنوندۀ خوب بود تا بتوانید دامنۀ معلومات، تحلیل و برداشت خود را بیشتر، بهتر و وسیعتر ساخته تا بتوانید گوینده و حل کنندۀ موضوع باشید.
چون تصور سطحی ما نسبت به هر پدیده انگیزه های متفاوتی را در ذهن ما تداعی میکند که رابطۀ اجزای متشکله آن را نادیده می گیریم وخواهی نخواهی این اجزاء تأثیرگذاری بر روی حل آن موضوع داشته که باید موشگافانه، مدبرانه و صبورانه از راه تفکر به آن پرداخته شود تا از سطحی نگری بدور مانده و نتایح مطلوبی را که متوقع هستیم بدست بیاوریم. و این یگانه راه کامیابی و فایق آمدن یک شخص برای اجرای برنامه هایش و مسیر صعود برای کامیابی های بعدی که از راه تعقل و بردباری به دست می آید می باشد.
زنده یاد داد نورانی هشدار می داد که نباید از کنار مسایل و موضوعاتی که بصورت جدی تر در زندگی ما اتفاق می افتند بی تفاوت و بدون ملاحظه گذر نمائیم و نتوانیم نقش خود را در آن حک نمائیم. وی این گفتارش را نه تنها به صورت حرف بل به شیوۀ عمل به دوستان و همکارانش آموزش می داد. خوب به خاطر دارم که روزی افسرده  وغمگین از فشار روزگار در دیار مهاجرت روزنۀ شکایت را بر بی مبالاتی روزگارم برویش گشودم و او با دقت تمام اول موضوعاتی را که برایم رخ داده بود جویا شد و به جواب هر جزء آن بصورت مفصل پرداخت و بعد برایم گفت که این دید توست که به تراکم و پیچیدگی موضوعات افزوده است، تو نباید آناً در مورد این قضیه قضاوت و فیصله کنی، باید فراتر از آنچه اتفاق افتاده بیاندیشم و بن بست فعلی را که نتیجه ارتباط ارگانیک عملکردها و پدیده هایی که قبلاً برایم پیش آمده بود، حل نمایم. وی واضح نمود که موفقیت در حل یک مسئله سبب تقویۀ اعتماد به نفس و راه حل مشکلات بعدی می شود که در واقع مسیر گره گشایی رنج ها ودردهای آینده خواهد بود که منبعد برایم رخ خواهی داد.
همچنان نادیده گرفتن مشکلات و بی اعتنا از کنار آنها گذشتن را یک خطر جدی تقلی نموده و یاد آوری می نمود که چنین برخوردی سبب فراگیر شدن در همه ابعاد زندگی گردیده و تأثیر سوء بر روال وعملکردهای زندگی ما خواهد داشت و این کار از تسریع رشد زندگی کاسته و بالاخره منجر به بی برنامگی و ناکامی می گردد. تا اینکه بالاثر پی گیری وتلاش هایی که درین راستا برای حل موضوعات پیش آمده انجام داد، برایم ثابت نمود که وی نه تنها یک استاد بلکه یک همکار و رفیق خوبی است که خواهان ارتقاء و بیرون رفت دوستان وهمرزمانش از پرتگاه نیز می باشد.

باران در روز آفتابی



یونس نگاه

آگاه بود، متعهد بود، در شریک کردن دانش اش سخی بود، به آینده امیدوار بود، در بیان عقایدش ترس نداشت، شهامت شنیدن نظرات دیگران را داشت، پر کار بود، ساده و بی آلایش می زیست.

کودکی پر از شور و هیجان کشف تازه ها بود. دیدن سنگ و کوه و علف و قریه های مجاور و آدم های نو و پرنده ها و آوازهای تازه هرکدام حسی کریستف کولمبی می داد.
اما در میان همه تازه های کودکی لذت تجربه باران در روز آفتابی هنوز در رگ هایم تیر می کشد. با جامی پر از دوغ از زیر چپر به سوی خانه می رفتم. همه جا از نور آفتاب پر بود اما دیدم قطرات بزرگ باران تابستانی در آن هوای آفتابی به دور و برم شلب شلب به زمین می افتد. از حیرت نزدیک بود جام دوغ از دستم به زمین افتد. نمی دانم چقدر ایستادم ولی یادم هست عقلم قد نداد که چرا در روز آفتابی باران می بارد. بعد مادر توضیح داد که آفتاب بعد از ظهر از فرق کوه قریه را روشن کرده و توته ای از ابر ناآرام تابستانی نیز در مسیرش بر فرق قریه چند قطره باریده است.

++
اولین سال ورودم به کمپی در پیشاور مانند سالهای کودکی سرشار از تازگی بود. تابستان سوزان؛ خانه های گلی و محقر اما پر از آدم های تحصیل کرده، گرم و سرد چشیده و آشنا با مناسبات شهری؛ ترکیب و تنوع چشم نواز قومی و زبانی؛ بحث های داغ سیاسی و سینه ها و کله هایی پر از آرزوها و هوس های بزرگ برای من
ِ روستایی نوجوان که حتی یک شهر وطن را هم ندیده بودم، حس کشفیات کودکانه را زنده کرده بود. با ولع تمام چیزهای تازه را می دیدم، می شنیدم و حس می کردم.

در میان همه تازه ها، آشنایی با داد نورانی مانند آن روز بارانی فرق داشت. قبل از دیدن او شعرهایش را خوانده بودم. یکی از شعرهایش را که در رثای بربادی کابل سروده بود از بر کرده و در محفلی از ته دل دکلمه کردم.
روزی گفتند نورانی می آید. در آن روز آفتابی پیش دروازه مکتب ایستاده بودم که مردی تاس، با بروت پرپشت، پیشانی بلند، قامت کوتاه و گام های استوار با یک همراه به سوی مکتب آمدند. نزدیک نرفتم و فقط از دور نگاهش کردم. به دلیل علاقه ای که به شعر داشتم، لحظۀ دیدن یک وطندار شاعر که قبلاً سروده هایش را خوانده و در محافل دکلمه کرده بودم، مثل خاطره ی آن باران در ذهنم حک شد.

دیری نگذشته بود که نورانی شب شعر برگزار کرد و مدتی بعد برای جمعی از علاقه مندان صنف آموزش ادبیات و شعر دایر کرد. از آن پس نورانی معلم، دوست، حامی و مشوقی شد که بسیار چیزها را مدیونش هستم. آگاه بود، متعهد بود، در شریک کردن دانش اش سخی بود، به آینده امیدوار بود، در بیان عقایدش ترس نداشت، شهامت شنیدن نظرات دیگران را داشت، پر کار بود، ساده و بی آلایش می زیست. تن و توشش را بیدریغ در راه کار و هدف اش مصرف می کرد، و خیلی زود پیر شد. وقتی در جولای 2011 در پشت میز کارش سکته کرد، 55 سال داشت و چند روز بعد رفت. نامش را به یاد همه مبارزان گرامی می دارم.